![]() |
![]() |
|
|
همیشه یه چیزایی تو دل آدم هست که بایستی فقط وفقط برای خودت باقی بمونه.مثل یه راز یا نه حتی یه چیزی بالاتر از یه راز....یه سر......یه گنج.....
ومن از اون دسته آدماییم که همیشه از اینکه یه چیزی رو مخفیانه تو دلم داشته باشم احساس خاصی دارم......نمیتونم بگم که این حس خوبه یا بد.چونکه بعضی اوقات خیلی خیلی خوبه وبعضی وقتا خیلی خیلی بد....ولی هر چی که هست حس عجیبیه.....که منو ، زندگیمو وحتی نفس کشیدنمو تحت تاثیر قرار میده. گرچه دلم میخواد همیشه این حس، خوب بمونه ولی از اونجایی که همیشه یه دلایل بیرونی وجود داره مانع از ماندن همیشگی این حس خوب میشه. بعضی اوقات آرزو میکنم که ای کاش زمان متوقف بشه.....تو همین حالتی که هست بمونه شاید برای همیشه......ولی انگار این طور مواقع زمان حتی خیلی زودتر هم میگذره.....اینقدر سریع که بعدها وقتی میخوام اون لحظات رو به خاطر بیارم،خیلی خاطرات کمی از اون لحظات تو ذهنم نقش بسته....اینقدر کم که حتی یادآوریش برام دشواره. بعضی وقتا دلم تنگ میشه.....برای لحظه ها .....لحظه هایی که شاید فقط یه بار تو زندگی آدم وجود داشته باشه واتفاق بیفته.....لحظه هایی که هر زمان بهشون فکر میکنی احساس عجیبی بهت دست میده....احساسی که حتی نمیتونی بیانش کنی........ احساسی که فقط برای خودته....تو وجودته ....و دست هیچ بنی ،بشری به اون نمیرسه......واین یعنی زندگی....... زندگی که با همه ی بدی ها وخوبیهاش من دوسش دارم ......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 20:16 توسط میتل |
|
|
چه کسی می خواهد من وتو مانشویم خانه اش ویران باد! من اگر ما نشوم ،تنهایم تو اگر ما نشوی، ـ خویشتنی ازکجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم ازکجاکه من وتو مشت رسوایان را وا نکنیم. من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمیخیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟ چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون - آویزد . . . تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من. من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند. ( حمید مصدق) |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:27 توسط میتل |
|
|
خیلی خوش گذشت......برای من یه سفر تاریخی بود......فکر کنم هیچوقت صدفایی رو که از ساحل اونجا اوردم از خودم دور نکنم.....کوه نور......خیابون وبیابون......خلاصه همه چیزش حتی آدماش برای من قشنگ و خوب بودن. همیشه از شهرهای جنوبی خوشم می یومد.....ولی فکرشم نمیکردم این کیش این بار اینقدر به دلم بچسبه..... هوا عالی بود......وعالی تر از هوا.....وعالی تر از هوا......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 19:46 توسط میتل |
|
|
دو روز تمام مسابقه تنیس روی میز داشتم...... بعد از کلی تلاش توانستیم مقام اول تیمی رو به دست بیاریم. بین ۲۷ تا تیم اول شدن رکورد خیلی خوبی بود...... یه مدال به من دادن که پارسا کلی باهاش حال میکنه......یه مربی خوب به پستم خورده که در یک کلام عاشقش شدم...... ماهه..... عسله....... نفسه........ کلی من وپارسا باهاش خوش میگذرونیم........ هفته ی دیگه با بروبچ مجردی داریم میریم سفر.......اونم کجا کیش........!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:25 توسط میتل |
|
|
تو به من خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتو رفتی وهنوز، سالها هست که در گوش من آرام، آرام رفتن گام تو تکرار کنان ، می دهد آزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا ، - خانه ی کوچک ما سیب نداشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:57 توسط میتل |
|
|
پار سا و آرمان خیلی اذیت کردن......ولی خوش گذشت.....دوستای ما هومن و ازیتا خیلی مهربون بودن.... دریا طوفانی و گل آلود ......ولی هواعالی و خوب بود.....شاید بعدا عکسای شمال رو تو این پست بزارم..... اگه بلاگفا باز بازی در نیاره و با من راه بیاد. مدرسه ی پارسا رو عوض کردم......از مدرسه ی پارسالش اصلا راضی نبودم..... امیدوارم این مدرسه با این همه اسم ورسمی که داره واقعا یه کم ایده آل باشه. حرف اضافه" به قول بعضی هاشمال اینجوری بود...سبز...خیس...دست خورده |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:53 توسط میتل |
|
|
اینقدر بازار انتخابات گرم وداغه ،که حتی پارسا هم در مورد شون اظهار نظر میکنه...... خوب حق داره بچم...... مگه آزادی بیان نیست ؟! پسر منم دلش میخواد حرفاشو بزنه....منتها کیه که بشنوه وگوش کنه. از اینکه تو این برهه از زمان زندگی میکنم احساس یاس ونومیدی میکنم...... واقعا این زندگیه ما نسل سوخته میکنیم؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 9:31 توسط میتل |
|
|
پارسا همیشه تو نقاشیهاش موجود دوست داشتنی رو روی یه کاناپه جلوی تلویزیون نشون میده که لم داده وداره اخبار میبینه.....که البته درست و دقیق هم میکشه. جالبه که موجود دوست داشتنی تمام اخبار واحادیثی رو که میبینه ومیشنوه و میخونه بعد واسه من تحلیل وتفسیر میکنه..... مطمئنم که سیاستمداری با این مهارت تو عمرم ندیدم......و نخواهم دید.چرا دولت ما هیچ وقت برای اجرای یه کاری یا در مورد برنامه ی خاصی یه فراخوان نمی ده تا نظرات صاحب نظران رو بشنوه؟؟؟!!! خلاصه در حال حاضر زندگیم اینقدر در گیر قانون اساسی و دولت و اجرای احکام شده که تا چند وقت دیگه باید اسم وبلاگم رو تغییر بدم...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:39 توسط میتل |
|
|
خیلی وقتا وقتی داریم توی تاکسی - اتوبوس - مترو-سرکار یا حتی مهمونی های دوستانه و خویشاوندی با هم سر قانون اساسی و آنچه که در دادگاه ها میگذره بحث میکنیم....کمتر پیش می یاد که از اجرای حکمی که در موردمون اعمال شده، احساس رضایت کرده باشیم. حالا بگذریم که این دختره رکسانا ....به نفعش شدو با این کاری که قانون ما در موردش انجام داد کلی خانم مشهور شدو چهره ی جهانی پیدا کرد...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:27 توسط میتل |
|
|
یه چند صباحی بود که به خاطر مشکلات کامپیوتر وخط اینترنتمون قادر به نوشتن در این بلاگفا نبودم گرچه چیز خاصی هم نمیخواستم بنویسم ولی همین که نبود کلی چیز میز به ذهنم می یومد..... آخرین روزهای سال تحصیلیه .... وپارسا حسابی باسواد شده.تمام تابلوهای توی خیابون کتاب قصه های مختلف و حتی زیر نویس فیلما رو میخونه. موجود دوست داشتنی من ،دوست داشتنی تر از همیشه است و من احساس میکنم که خوشبخت ترین زن دنیام.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:51 توسط میتل |
|
|
عید امسال هم رسید..... امسال عید میخوام سال تحویل خونه ی خودم باشم ، فكر ميكنم اين براي هر سه ي ما بهتره...... سر يه سفره ي ۷ سين كوچولو با موجود دوست داشتني وپارسا...... ديشب فكر مرگ بد جوري اذيتم ميكرد..... فكر اينكه مبادا فردا صبح از خواب ديگه بيدار نشم...... فكر اينكه چقدر از مرگ ميترسم .......واينكه اگه بميرم تو چجور جايگاهي مردم وتو چه جور جايگاهي قرار ميگيرم....بهشت يا جهنم؟؟؟؟؟؟؟؟ موجود دوست داشتني ميگه كه بهشت وجهنمي وجود نداره..... بهشت وجهنم همين دنياست ...... ديشب كه ديد بد جوري فكر مردنم .... گفت :به اين فكر كن كه بعد از مردن ميري پيش خدا.... گفتم: مطمئني ؟!!! گفت :اينجوري فكر كن.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:15 توسط میتل |
|
|
واقعا ديگه اعصابم از دست اين بلاگفا به هم ريخته..... امروزم بعد از كلي كلنجار رفتن و كنه شدن تونستم بازش كنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:43 توسط میتل |
|
|
همين الان تو يه سايتي ديدم كه والنتاين روز ۲۵ بهمنه.....دقيقا روزي كه من وموجود دوست داشتني باهم رسما ازدواج كرديم....... از قبل ميخواستم اون شب رو يه جشن مفصل بگيرم ....خوب حالا بهتر شد. ديشب يه كاري كردم كه تا عمر دارم يادم نميره..... اومدم پا كن پارسا رو از رو ميزش بردارم با ناخنم بد جوري زير چشمش رو زخمي كردم.....تا صبح نخوابيدم....خيلي از كار خودم احساس ناراحتي ميكنم....عذاب وجدان گرفتم....درسته كه عمدي نبود ولي در هر حال تا مدتها اين زخم تو صورت پارسا منو عذاب ميده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 9:26 توسط میتل |
|
|
ديشب فكر كنم يه چيزي خورده بود تو سرم.
يك شام مفصل ،چيدن يك ميز مفصل تر،روشن كردن شمع سر ميز،آماده كردن چند نوع سالاد ودسر.......براي خودمو ،پارسا و موجود دوست داشتني. يه مهموني ۳ نفره ي مفصل.خيلي خوش گذشت......... بدم نمي ياد كه بازم تكرار بشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 8:46 توسط میتل |
|
|
ديشب شب خوبي نبود.با وجود اينكه براي پارسا كلي پاستيل و توپ و پسته و پاپيون و پاكت و پيتزا رو بسته بندي كردم ولي اصلا خوش نگذشت. موجود دوست داشتني يه كم اذيتم كرد. من همه ي سعيم رو كردم كه به پارسا موقع بسته بندي كردن وپاپيون زدن پاكتها خوش بگذره ........ گرچه موجود دوست داشتني صبح كه داشتم ميرفتم سر كار با يه چند تا بوسه ي آبدار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:59 توسط میتل |
|
|
این چند روز تعطیلی رفته بودیم بندر عباس.
هوا واقعا عالی بود.خیلی خوش گذشت. پارسا حسابی کیف کرد.یه ماسک هیولا خریده که میخواد واسه درس ((ه)) با خودش به مدرسه ببره........ فردا قراره معلمشون درس ((پ)) رو بده واسه همین باید من برای کل بچه های کلاس توپ بخرم چونکه توپ هم پ داره وهم اینکه واسه پسرا چی بهتر از توپ....... پارسا واقعا تو درساش عالیه...... هر شب بهش از سخت ترین کلمات دیکته میگم ..... و وقتی که میبینم اینقدر قشنگ مینویسه از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجم..... بغلش میکنم میبوسمش واینقدر آفرین وماشاءالله و هزار آفرین ومن به تو افتخار میکنم ، ميگم .....كه نگو ونپرس...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 8:17 توسط میتل |
|
|
امشب تولد منه......
موجود دوست داشتنی همه ی فامیلاشو دعوت کرده تا هم دور هم باشن و هم اینکه تولد منو جشن بگیره..... پارسا طبق معمول حسودی میکنه. دیروز هم مهمون داشتم دو تا غذای جدید خوشمزه درست کردم که همه خیلی خوششون اومد...... یکی دسر کرفس بود و یکی دیگشم دسر قارچ. البته سالاد اندونزی هم که شانا گفت حسابی خوشمزه بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:32 توسط میتل |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 13:12 توسط میتل |
|
|
- ساعت ۷ صبح از خواب با صدای من پا میشه با غرولند حتي اگه شب زود خوابيده باشه ...
- دستشويی ، شستن دست وصورت و گاهي وقتا مسواك به اصرار من..... - پوشيدن لباس مدرسه با فس وفس ..... - خوردن صبحانه با التماس من......... - گذاشتن لقمه تو كيف پارسا به اصرار من....... - ورسوندن پارسا به مدرسه........ واما تو مدرسه....... خدا داند كه معلم بنده خدا چي ميكشه از دست پارسا.ولي خدارا شكر درس ومشقش خيلي خوبه و مشقاشو واقعا خوب مينويسه. واما برگشتنش ساعت ۱:۳۰ ظهر. خودش پياده مي ياد پيش موجود دوست داشتني....مدرسه ي پارسا و محل كار موجود دوست داشتني خيلي بهم نزديكه..... ومنم از سر كار مي يام و سه تايي باهم مي يايم خونه. اولش كه پارسا خسته است. تا ساعت ۴ كه به بازي ورفع خستگي و ديدن تلويزيون ميگذره. از اون به بعدم كه نوشتن مشق وتمرين موسيقي و باز بازي. بين ساعت ۷ تا ۷:۳۰ شب بيرون وخريد ومهماني و تفريح....... بين ساعت ۹ و ۱۰ شب خواب. فعلا روزاي خوبيه ، گوش شيطون كر. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 9:27 توسط میتل |
|
|
ما سه تا رفته بودیم سفر....... خیلی خوش گذشت وبرای هر سه تا ی ما لازم بود................ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:25 توسط میتل |
|
|
زندگی ما دوباره به حالت عادی ونرمال خود برگشته.تو مدرسه هم همه چی خیلی بهتر شده. سعی کردم که رفتارم با موجود دوست داشتنی بشه مثل سابق.سعی خودم رو کردم و خدا رو شکر موفقیت آمیز هم بوده. واقعا خوشبختی وبدبختی آدم دست خودشه. پارسای من کم کم داره باسواد میشه.فکر میکنم دوباره پارسا متولد شده.دوباره یه نوزاد کوچولو رو دادن به من تا تروخشکش کنم. پس تا ۷ سالگی بچه ها دو بار به دنیا می یان...... یعنی بازم هست زمانی که دوباره پارسا متولد بشه؟! وای .....نه!خدایا دیگه نه واقعا سخته.سخته که بخوای مسئولیتی رو که برعهده داری خوب ازپسش بربیای. تازگی ها با یه مخترع آشنا شدم.....اعتماد به نفس عجیبی داره.....حالا شایدم کار خاصی نکرده باشه....ولی این اعتماد به نفسش منو کشته. دلم میخواد پارسا هم از اعتماد به نفس بالایی برخوردار باشه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:53 توسط میتل |
|
|
یه چند صباحی مغزم هنگ که چه عرض کنم قفل کرده بود.البته هنوزم خوب خوب نشدم.....ولی خوب از روزای قبل خیلی بهترم. چند تا موضوع دست به دست هم دادو خوشی رو از زندگی من ربود...به یه چشم به هم زدن....... خیلی دلم میخواد مثل سابق بشم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:10 توسط میتل |
|
|
- به یه خانمی گفتم خودت خوشکلی ،دخترت به خودت نرفته .......چه غوغایی به پا کرده.........تا من باشم مواظب حرف زدنم باشم.....چه آدمای بی جنبه ای پیدا میشن . ـ واسه جشن آب یه استخربادی رو تو مدرسه ی پارسا آب کردم......تا رفتم تو کلاس بگم بیان......همه ی بچه ها خیس شدن.... ـ با موجود دوست داشتنی هم یه دردسر دیگه داشتم..... ـ وای عجب روزایه پردردسریه.....میترسم.....احساس امنیت نمیکنم.
مدیرتاثیر پذیر، برونگرا، واقع گرا، متفکر
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:51 توسط میتل |
|
|
انگار همین دیروز بود که .................. دارم از سرما یخ میزنم............ تنهایی مثل خوره افتاده به جونم.................... یعنی همه چی تموم میشه،همه چی .................. وفقط! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:59 توسط میتل |
|
|
تصمیم دارم یه گلخونه ی کوچیک راه بندازم..... خوشحال میشم اونایی که تجاربی دارن در اختیارم بزارن. کیشوند جان ماهستیم شما داری قایم موشک بازی میکنی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 22:6 توسط میتل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 7:39 توسط میتل |
|
|
پارسا خوابش نمیبرد.....انگار هیجان زده شده باشه ...... یه کمم دلهره داشت.....ونگران فردا بود. راستش منم نگرانم ...... نگران مدرسه رفتن پارسا.هم نگران وهم خوشحال. ۷ سال گذشت.......موجود دوست داشتنی با تولد پارسا به همه ی قولهایی که به من داده بود عمل کرد.... به همشون . با کلاس اول رفتن پارسا ما هم به مکانی دیگر نقل مکان خواهیم کرد.پارسا تو این خونه رشد کرد و بزرگ شد.کلی خاطره داریم از این خونه . نمیدونم پارسا وقتی بزرگ بشه این خونه رو هیچوقت به خاطر خواهد داشت؟؟!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:18 توسط میتل |
|
|
یه ساختمون سه طبقه رو دارم تغییر دکوراسیون میدم...... هر روز خرید و نصب و ..... همین الانم باید سریع برم...... تا بعد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 19:14 توسط میتل |
|
|
امروز تولد پارسای میتله..... انگار همین دیروز بود ......خواب وبیدار بودم......فقط موجود دوست داشتنی رو صدا میکردم..... صورت مهربونش رو هیچوقت یادم نمیره که پیشونیم رو بوسید وگفت یه پسر کوچولو به دنیا اوردی..... واین طوری من شدم مامان. قراره امشب به عنوان هدیه ی تولد پارسا ما ۳ تا بریم سیرک.پارسا از تمساح سیرک ومن از گورخراش خوشم می یاد...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 15:56 توسط میتل |
|
|
پارسا دریا رو خیلی دوست داره.براش فرقی نمیکنه که دریای شمال باشه یا جنوب.فقط دریا باشه.ولی برای من خیلی فرق میکنه .....من عاشق دریای جنوبم .دریای جنوب با صدفا وستاره های دریاییش.با مردم مهربون ومهمون نوازش. سی دی رامین رو مامور نیروی انتظامی خورد کرد...... زن نانوا به ما ۳۰ نفر فقط ۱۰ تا نان فروخت در حالی که تازه مشغول پخت نان شده بود..... آقایی که صنایع دستی میفروخت اجازه نداد از شیلنگ آبی که جلوی در مغازش بود آب برداریم..... لابد شمالیهای مهمان نواز واسه همه ی این کاراشون دلایل خاص خودشون رو دارن؟! ازاونجایی که من واقعا خوش گذرونم .....به من که خیلی خوش گذشت....مخصوصا در کنارموجود دوست داشتنی . تمرینات سوارکاری پارسا کوچولوی من به خوبی پیش میره.از همه مهمتر با مربیش خیلی خوب ارتباط برقرار کرده وپارسا به همه ی توضیحات مربی با دقت گوش میده...... من وموجود دوست داشتنی به بعضی از کارایی که پارسا موقع تمرین میکنه کلی میخندیم....در واقع شده واسه ما یه نوع ساعت خوش.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 17:23 توسط میتل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
میتل نامی که او برمن نهاد.اویی که برای داشتنش زمین وزمان را قسم دادم.و پارسا ثمره ی عشق قشنگی است که او به من هدیه کرد تا من ادامه دهم....
|
| پیوندها |
|
دنیای اسب اسب ها اسب و سواركاري Dr.vet آنا نارنجی زن نارنجی تزئین آموزش اول ابتدايي1 آموزش اول ابتدايي 2 |
|
RSS
|