![]() |
![]() |
|
|
۸ مرداد تولد موجود دوست داشتنیه.دلم میخواد مثل دوسال پیش که غافلگیرش کردم یه تولد براش بگیرم با کلی مهمون. ولی نمیدونم با پارسا چه جوری کنار بیام .....مگه اجازه میده ،کلی میخواد غر بزنه که تولد منو نمیگیری اونوقت میخوای واسه موجود دوست داشتنیت تولد بگیری. یکی نیست به این بچه بگه بابا تولد تو شهریوره......هنوز یه ماه مونده. فعلا موجود دوست داشتنی اینقدر دوست داشتنیه که هر کاری واسش بکنیم کم کردیم....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:28 توسط میتل |
|
|
تا حالا این همه اسب رو یه جا ندیده بودم..... اسب ، ها... نه ازاین اسبای لاغر مردنی که کنار ساحل دریاست وبه زور راه میرن نه! اسبای واقعی ......چه قد وقامتی !..... چه هیبت زیبایی!.......چه شکل وشمایلی!..... همشون تو مسابقات سوارکاری شرکت کرده بودن و دارای یه عالمه مدال ونشان بودن. از همشون قشنگتر یه اسب سیاه بود.به قول پارسا اسب زرو. پارسا همونو سوار میشه.......علاقه ی زیادی به سوارکاری نشون داد .مربیش میگه که بهترین سنه برای یادگرفتن سوارکاری ...... قراره که تو مسابقات سوارکاری شرکت کنه....... چه لذتی داره با یه اسب سیاه از روی موانع پریدن.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:3 توسط میتل |
|
|
من وپارسا رفته بودیم مسافرت....بدون موجود دوست داشتنی. دلم براش یه ذره شده بود بعد از مدتها دوباره مطمئن شدم که هنوزم مثل اون وقتا دوسش دارم وعاشقشم... چند شب آخر تا صبح بیدار بودم .از دوریش خوابم نمیبرد.... با وجود اینکه روزی چندبار باهم تلفنی صحبت میکردیم ولی دلم برای آغوش گرمش،نفسای خوش عطرو دستای مردونش واقعا تنگ شده بود.... به پارسا که حسابی خوش گذشت .اینقدر مشغول بازی وخوشگذرونی واذیت کردن بود که منم یادش میرفت چه برسه به موجود دوست داشتنی. وقتی امروز برای بار دیگر موجود دوست داشتنی بغلم کرد ،تو چشماش زل زدم وبهش گفتم که خیلی بیشتر از همیشه دوسش دارم .دیگه هیچ وقت بدون اون نمیرم سفر هیچوقت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 19:32 توسط میتل |
|
|
سه روز به من ماموریت کاری دادن که برم کردان..... از اونجایی که موجود دوست داشتنی خیلی سرش شلوغ بود ونمی تونست پارسا رو نگه داره من پارسا رو با خودم بردم .... جای قشنگی بود.یه دریاچه ی بزرگ برای قایق سواری ،یه عالمه اسب واسه سوارکاری ودوتا کره الاغ ناز وخوشکل که پارسا دمار از روزگارشون در اورد..... یکی از همکارام خواهر زادشو با خودش اورده بود اسمش بنیامین بود و۲ سال از پارسا بزرگتر. تا روز آخر این دوتا باهم بازی کردن. یه حوض کوچیک وسط سفره خونه ی اونجا بود ،روز آخری پارسا وبنیامین رفتن تو حوض وهمدیگرو تا تونستن خیس کردن. یکی از این ترشیده همکارای پیر دختر به بنیامین گفت که بیا از پشت سر به پارسا حمله کنیم وحسابی خیسش کنیم.... وهمین شد که این دوتا بچه با هم درگیر شدن و بنیامین با لنگه کفش از خودش دفاع کرد.....در حالی که خالش میگفت سه ساله میره کلاس تکواندو. پارسا واقعا شجاعانه جنگید....بنیامین زد وبعد پشت حامیاش پنهان شد ،هوادارای بنیامین جلوی پارسا رو گرفته بودن ونمی گذاشتن به بنیامین نزدیک بشه ،ولی من پارسا رو از دستشون رها کردم وبردم نزدیک بنیامین وبالاخره پارسا یه کم عقدشو خالی کرد.... وای چه لحظه ای بود وقتی پارسا فریاد میکشید ومیگفت ولم کنین میخوام بکشمش....... عصبانیت تو صورتش موج میزد وبیشتر از همه از این همه نامردی حرصش گرفته بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:28 توسط میتل |
|
|
پاسی از شب میگذرد، از ۵ بعدازظهر تا الان پشت کامپیوترم...... ولی تازه فقط یه کلیپ ساختم..... دو تای دیگه هنوز مونده که ترجیح میدم فردا کار کنم..... پارسا وموجود دوست داشتنی مظلوم تر از همیشه به خواب عمیقی فرو رفتن. این روزا سر هر سه تای ما بنا به دلایل گوناگون گرم بود..... پارسا مشتاق تر از قبل مشغول یادگیری موسیقیه. دو تا از دندونای شیریش افتاده وحرف زدنش خیلی بانمک شده. تو این مدت چند تا کتاب خوندم که همشون در مورد تربیت کودک بود.... تو یکی از اونا نوشته بود اگه بچه ای ناخناشو میخوره ،واسش پول جایزه بزارین.... مثلا هر روز ۱۰ عدد سکه به او بدهید وهر بار که ناخنهایش رو خورد یکی از آنها را از او پس بگیرید. فکر نمیکردم که اینقدر برای پارسا این مسئله مهم باشه. در هر حال امروز برای اولین روزی که من این کار رو انجام دادم،پارسا ۴ تا از پولها رو از دست داد. هر ۴ باری که ناخنهاشو میکند یا بیکار وایساده بود یا داشت تلویزیون نگاه میکرد. حالم از این شبکه های تلویزیونی به هم میخوره.....آخه اینقدر پشت سر هم به اسم برنامه کودک اراجیف تحویل بچه ها میدن..... پهلوان پوریا شده کارتون محبوب پارسا |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:48 توسط میتل |
|
|
در انوار زرین خورشید که از میان شاخسار انبوه درختان بر کف جنگل راه یافته،در راه پرپیچ وخم نیلوفر به سوی آسمان باز، درزمزمه ی ماهیگیر پیر،در ناله ی نی چوپان،در رقص مستانه وعاشقانه ی پروانه ی زرین بال ،.......
در نوای هر که مینوازد، در سرای هر که می سراید، درهرچه میبیند ونمیبیند، در هر چه میگوید ونمی گوید، در هر چه میباشد ونمی باشد، همه یک چیز می جوید،یک چیز می یابد،یک چیز می فهمد ....... وآن مهر است ومهربان . عشق است ومعشوق .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:59 توسط میتل |
|
|
تو وبلاگا یه سری تغییر وتحولات اساسی صورت گرفته..... خیلی ها رخت بربستن ورفتن...... اما مسئله ی جالب اینجاست که آخه چرا اینجا!! تو نت هم!!! تونت هم خیلی ها چشم دیدن خیلی ها رو ندارن..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:20 توسط میتل |
|
|
من عقیده دارم که موی بلند بیشتر به پارسا می یاد ولی این موجود دوست داشتنیمون میگه که یعنی چی؟! معنی نداره موهای بچه اینقدر بلند بشه...... آخرشم امروز وقتی که من سر کار بودم ......رفته موهای بچمو کوتاه کرده...... اصلا از کارش خوشم نیومد..... پارسا کپی باباشه،اصلا انگار نه انگار که منه بیچاره مامانشم...... یعنی در واقع هیچیش به من نرفته.... نه شکل وشمایلش ونه اخلاق ورفتارش...... پارسا متولد ۴ /۶/۸۱ با وزن ۲۰ کیلو و۸۰۰ گرمه....... ولی همش احساس میکنم که خیلی لاغره...... دلم میخواد یه کم پرتر باشه....... از امروز تصمیم گرفتم به خورد وخوراک پارسا بیشتر توجه کنم...... گرچه تا حالا هم بد نمیخورد!ولی نمی دونم چرا وزنش زیاد نمیشه؟؟؟؟!!!.... وااااای چه مامانی شدم من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:49 توسط میتل |
|
|
دیشب پارسا میگه شما( یعنی من وباباش ) اگه یه شمشیر دوسر ویه سگ ویه ماهی واسش بخریم دیگه مرتیکه ی مرتیکه ایم(منظور بچم اینه که معرکه ی معرکه ایم) حالا اینکه مرتیکه رو با معرکه چه جوری به هم ربط داده واز یه خانواده دونسته، بماند.......!!!!!! امتحانات پارسا از امروز شروع شده.....دیگه کارم در اومده.هر روز باید کلی آقارو توجیح کرد که بچه ماشین بازی بسه ،بیا بشین سر درس ومشقت..... آخه بچه ی پیش دبستانی رو چه به امتحان........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 18:27 توسط میتل |
|
|
تازه از خواب بیدار شدم.... یه جور رخوت وسستی وکسلی تمام بدنم رو فرا گرفته..... صدای غر زدن ((موجود نفرت انگیز))هنوز تو گوشمه.... آخه قضیه از این قراره که من دیروز حال وحوصله نداشتم....شب به این موجود دوست داشتنیمون گفتیم که افسردگی گرفتیم.....اونم میدونین چی گفت؟؟؟!!!! خانم غش وریسه ی خنده شون که به راهه.... مهمونی رفتن ومهمونی دادن با دوستاتون همچنین..... خرید کردن وبیرون رفتن و خوشگذرونیاتونم که برقرار..... آخه کدوم آدم افسرده ای اینطوریه که تو دومیش باشی؟! حالا بیا ثابت کن بابا والله بالله من افسرده ام.....حتما باید گریه کنم تا باورت بشه......؟! آخه جلوی این موجود دوست داشتنیمون زیاد گریمون نمی یاد..... چیکار کنم؟؟!!!! وطبق معمول بی توجهی های من به غر زدناش و بی مهلی..... که اونو بیشتر عصبانی میکنه..... آخه اصلا حوصله ندارم باهاش کل کل کنم..... نمیدونم پارسا چرا خوابش برد...؟؟ احتمالا ورزش داشتن خیلی خسته شده.... واسه معلماش امروز کادو برده..... البته به اتفاق ۱۹ تا از شاگردای دیگه. میگم معلماش.... چون شامل معلم کاردستی ، معلم نقاشی ، معلم ورزش ،معلم شعر، معلم لوحه ،معلم توالت رفتن، معلم دست شستن ، معلم ..... شونصد تا معلم داره آخه یه الف بچه ی پیش دبستانی ؟!!!! این معلمای ابتدایی هم خوب خوش به حالشونه روز معلم ها! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:5 توسط میتل |
|
|
یادمه قبلنا خیلی قشنگ مینوشتم.... یعنی نمیدونین چه جمله هایی واسه ((موجود دوست داشتنی ))میسرودم... ولی الان نوشتن یادم رفته... حتی روزمرگیهامم به زور نوشتنم می یاد..... امروز روز خوبی بود... ولی اصلا حس وحال خوبی ندارم... اول اینکه صبح ساعت ۶ صبح که میخواستم برم سر کار .رفتم از عابربانک پول وردارم....کارتم رو که فشار دادم تو...تو ی دلم به خدا گفتم ....آخه خدایا چی میشد که الان تو حسابم یه عالمه پول بود... باورتون نمیشه که بگم وقتی ۱۰ هزار تومن پولو گرفتم با گرفتن رسید چشام گرد شد..... آخه خیلی پول تو حسابم بود.....هر چی معوقه داشتیم پرداخت کرده بودن...... همه حتی موجود دوست داشتنی هم به من میگه که خدا خیلی دوسم داره....امروز واقعا بهم ثابت شد. دوم اینکه سر کار دوتا نامه ی امتیاز دار بهم دادن که خیلی خوب بود.... سوم اینکه یه طراحی داخلی کردیم که خیلی طرف حسابامون خوششون اومد وپسندیدن.... چهارم اینکه کلی موجود دوست داشتنی وقتی ساعت ۵ عصر از سر کار برگشتم تحویلم گرفت.... ولی ........ به قول کیشوند حرف اضافه:آخه دیگه چه مرگته دختر !!!!!؟؟؟ . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:22 توسط میتل |
|
|
یه جور حس بیخیالی و ولش کن خودش درست میشه یا مثلا هر چی بخواد بشه میشه تمام وجودم رو پر کرده، پر که چه عرض کنم لبریز کرده..... وای یعنی شدم سیب زمینی؟؟!!! یا نه! به نهایت آرامش رسیدم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:55 توسط میتل |
|
|
من عاشق سرعتم ولایی کشیدن.وقتی موجود دوست داشتنی با سرعت از همه ی ماشینا سبقت میگیره وهیشکی حتی به گردشم نمیرسه کیف میکنم.میدونم که اتفاق یه بار می افته وخطرناکه.ولی خوب دست خودم نیست. هنوز همه ی لاله ها باز نشده بود ،ولی همون چند تاشم واقعا قشنگ بود.از نگاه کردن بهشون سیر نمیشی.منم که حس زیبایی دوستیم وقتی گل میکنه دیگه هیچی! الان تا دلتون بخواد تو خونه ی ما لاله موج میزنه.............. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:59 توسط میتل |
|
|
قراره یکشنبه بریم تئاتر.من عاشق تئاترم.یادمه اون موقع ها ((موجود دوست داشتنی ))ماهی یکی دوبار منو میبرد تئاتر. ولی حالا یه سینما هم سالی یه بار به زور میریم. اون موقع ها سینما وتئاتری نبود که منو نبرده باشه!ولی حالا ....... آخی بیچاره مردای مملکت ما چقدر باید برای راحتی ما خانمهای باگذشت کار کنن؟؟؟!!! بعضی وقتا دلم به حالشون میسوزه.البته باید خدارو شکر کنن که ما واقعا به جز یه خونه ی بزرگ وخوب با تمام امکانات رفاهی ،یه ماشین مدل بالا ویه چند بار در سال مسافرت خارج از کشور ویه کیف وجیب پرپول دیگه واقعا هیچی ازشون نمیخوایم،
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:4 توسط میتل |
|
|
دیشب حدودای یازده ونیم شب موجود دوست داشتنی ساعت رو برای شش ونیم صبح کوک کرد ورفتیم خوابیدیم.ساعت ۱ نصفه شب پارسا اومد بالا سرمون وخودش رو جاکرد تو بغلمونو خوابید.هنوز چند لحضه ای بیشتر نگذشته بود که چشمتون روز بد نبینه.گلاب به روتون.پارسا شروع کرد به اق زدن.حالا پارسا از اون ورو منم از این ور.من که از اتاق پریدم بیرون.ولی بیچاره موجود دوست داشتنی لباسای پارسا رو در اوردو اونو شست وتمیز تحویل من داد وبعدشم شروع کرد به تمیز کردن وشستن پتو وروتختی وملافه و.... ما لباسای پارسارو پوشوندیم وخوابوندیمش.موجود دوست داشتنی هم بعد از کلی شستشو (حدودای ۲:۵ )بود که رختخواب تشک انداخت تو هال ورفتیم خوابیدیم.بازم هنوز تا چشمم اومد گرم بشه وبخوابم ، با یه صدای دنگ از خواب پریدم.موجود دوست داشتنی با چنان ضرب وشدتی لحاف رو تو سر یه چیزی کوبیده بود که نگو ونپرس. فورا یه دستمال اوردم ووقتی دستش رو برداشت یه هزار پای یه متری(که البته نه یه کم کوچیکتر) به درک واصل شده بود. حالا ما زن وشوهر مونده بودیم که آخه تو خونه ای که تا حالا از این جور موجودات سابقه نداشته از کجا پیداش شده؟؟؟!!! خلاصه اینکه تمام رختخواب تشکای کمد دیواری رو ریختیم بیرون وشروع کردیم به گشتن.که شاید نوه نتیجه های اون هزار پارو نیز بیابیم ولی هیچ جونور دیگه ای رو نیافتیم. حالا فکرش رو بکنید من فردا صبح زود باید برم سرکار .ساعت شده ۵ صبح ومن هنوز دارم دنبال یه جنبنده ی چندش آور میگردم. به هر ترتیبی بود موجود دوست داشتنی با ناز ونوازش بسیار منو خوابوندو........ در هر حال صبح شدو وقتی ساعت زنگ زد من هنوز نخوابیده بودم. ساعت ۷:۱۵ وقتی از خونه میرفتم بیرون موجود دوست داشتنی وپارسا آروم ،خیلی آروم خوابیده بودن. بد نیست اینم بخونید!پیاده روی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:11 توسط میتل |
|
|
راستش من در مورد هر کدام از شماهایی که اصلا نمیشناسمتون ولی مطالب وبلاگتون رو میخونم یه جوریی فکر میکنم حتی سنتون رو تقریبا حدس میزنم،قیافه هاتون رو واخلاق وخصوصیات رفتاریتون رو. موجود دوست داشتنی همیشه به من میگه که حس ششمم خیلی قویه حالا میخوام در مورد شما غریبه آشناها این حس ششممو امتحان کنم. لطفا به کسی برنخوره وکسی هم ناراحت ودلگیر نشه. در ضمن شماها هم آزادین منو هر جور که در موردم فکر میکنید بنقدید. آزادی بیان که میگن اینجاست ها
در مورد نارسیسا اول از همه نوشتم ولی پاکشون کردم.آخه احساس کردم لحنم یه کم تند بود. پس هر کی دلش میخواد بگه .تا من بگم چه موجودی ازش واسه خودم ساختم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:20 توسط میتل |
|
|
بعد از دو هفته مسافرت دوباره برگشتیم.دوباره روز از نو روزی از نو... خدارو شکر خیلی خوش گذشت، به خصوص که کسانی را که خیلی وقت بود ندیده بودم ،دیدم.... خیلی هاشون بچه هاشون عروس وداماد شده بودن ، نوه دار ،پیر ومسن.... عجب دنیاییه! از شهرها وروستاهای زیادی عبور کردیم... ولی جاهایی که اتراق کردیم وماندیم این شهرها بودن: سیرجان-بافت-بندرعباس-قشم-بندرلنگه-عسلویه-بوشهر-شیراز-داراب واصفهان.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:24 توسط میتل |
|
|
دوست جونم حالش خوب شده ورفت مسافرت.تا آخر عید یعنی تا ۱۴ - ۱۵ فروردین.دعا میکنم که خدا همه ی مسافرا رو در پناه خودش حفظ کنه. ما هم داریم میریم واین آخرین پست مطلب من تو امساله.دلم میخواد فقط برم.....با رفتن اون دیگه نمیتونم بمونم...... باید برم هر چی زودتر .فقط برم.........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:33 توسط میتل |
|
|
ما فردا شب به مقصد کرمان حرکت میکنیم.گرچه بدم می یاد که شب تو جاده باشیم ولی خوب به خاطر کار ((موجود دوست داشتنی )) مجبوریم شب راه بیفتیم.حالا من باید هی تو ماشین از یه طرف چرت بزنم از طرف دیگه مواظب باشم که موجود دوست داشتنی خوابش نبره.البته خودش میگه که هیچ وقت پشت فرمون نمی خوابه .ولی خوب در هر حال من باید مواظبش باشم. نمیدونم شایدم رفتیم تو راه ،نایینی- یزدی خوابیدیم وفرداش بقیه ی راه رو رفتیم. ما تا ۲ عید کرمان میمونیم.۳ روز بعد رو قراره بریم بندرو قشم.بعد دوباره برمیگردیم کرمان وسفر ما با فامیل تازه شروع میشود.از راه راور ودیگ رستم وفردوس و....میریم مشهد.۳ روز مشهد میمونیم.بعد هم از راه شمال برمی گردیم که تا ۱۴- ۱۵ ان شاءالله برسیم.
واما پارسا که عاشق پوریا وپروانه هست برای دیدنشان لحظه شماری میکند.برای عید اصلا خرید نکردیم.تنها چیزی که بوی عید رو تو خونه ی ما اورده یه تنگ ماهی کوچولوست که آخرین روز مدرسه به پارسا هدیه دادن. از اونجایی که تقریبا ماهی یه بار کل سیستم خونه از اتاق خوابا گرفته تا آشپزخونه وپذیرایی جابجا وتمیز میشه واسه همین خونه تکونی به اون شکل وشمایل واسه من معنایی نداره. به قول ((موجود دوست داشتنی)) تو که هفته ای یه بارداری خونه تکونی میکنی. خریدهم نکردیم چون نمیدونم چرا اینقدراز خرید کردن بدم اومده.اولا احساس میکنم هیچی نیاز نداریم.دوم براون از دیدن مغازه هایی که توشون پراز آدمه وجنسای آشغالشون رو این طوری شب عیدی به مردم میندازن ،احساس ناراحتی میکنم. البته به قول ((موجود دوست داشتنی)) هر چی این ملتو بچاپی بازم کمه.بابا به من چه ،خوب نظر شخصی اونه. دلم میخواد عقایدش رو اینجا بنویسم.واقعا طرز فکر جالبی داره. سال نوی همه ی غریبه آشناهایی که دوستتون دارم ،پیشاپیش مبارک.امیدوارم به همتون خوش بگذره.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:42 توسط میتل |
|
|
یکی به من گفت پیله نکن! البته خودمم میدونم که خیلی پیله ام.نمیدونم باید چیکار کنم که بی خیال شم؟! هیچ کدوم از شماها یه راه حل خوب نداره به من پیشنهاد کنه من از این پیله بودنم دست بکشم. مثلا کافیه که به یه موجود زنده یا غیر زنده پیله کنم دیگه بیچارش میکنم ! میخوام تمام وقت یا کنارش باشم یا اینقدر بهش فکر میکنم وبهش وابسته میشم که وقتی نیست ، از نبودش - از فقدانش اذیت میشم وغصه میخورم خیلی دلم میخواد متعادل باشه ارتباطم ولی نمیشه خوب.شایدم بلد نیستم .......چه جوری باید تو ارتباطاتم اعتدال رو رعایت کنم؟!
تصمیم گرفتم ((اون)) رو ((موجود دوست داشتنی ))خطاب کنم.آخه خیلی بهش می یاد این طوری وقتی که هر کاری که دلم خواست برام انجام داد،مهربون بود،عشقولانه رفتار کرد،هر چی گفتم نه نگفت، هر چی خواستم خرید وهر جا خواستم برد میشه همون موجود دوست داشتنی ودر غیر این صورت میشه موجود غیر قابل دوست داشتن. امروز اون موجود دوست داشتنی کلی به ما حال داد....... نه چیزی خرید ،نه جایی برد، نه مهربون بود ،نه عشقولانه رفتار کرد..... فقط گفت که لذتهای لحظه ای رو بچسب! بعضی وقتا تو غیرت وتعصب این موجود دوست داشتنی شک میکنم!
پیله بودنت هم به دلیل زیاده خواهیت اگه قانع باشی تعادل برقرار میشه به همین سادگی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:2 توسط میتل |
|
|
وای خدایا شکرت امروز پارسا عالی نواخت.اینقدر خوب بود که واقعا منو شرمنده کرد.... فکرشم نمی کردم که پسر کوچولوی من اینقدر اعتماد به نفس بالایی داشته باشه.چه ابهتی! دوست جونم هنوز خوب خوب نشده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:19 توسط میتل |
|
|
هیچی دیگه کارمون در اومده! آقا پارسای ما قراره سه شنبه با به قول خودش بنزش(بلزش) تو مدرسه کنسرت تک نفره اجرا کنه حالاهیچی دیگه! من باید کارو زندگیم رو تعطیل کنمو با آقا تمرین کنم که درست بنوازد..... دوست جونم هنوز خوب خوب نشده ! دعاکنید که خدا زودتر دردو مریضی رو ازش دور کنه واگرنه این دلواپسی زندگی منو مختل میکنه. ییهو متوجه شدم که وبلاگم یه ساله شده.یادمه پارسال یکی از همکارام منو با وبلاگ نویسی آشنا کرد .اولش زیاد به نظرم جالب نیومد آخه با چت بیشتر حال میکردم تا جایی که دیگه الان حتی آفامم نمی رم ببینم........دوستای زیادی تو وبلاگ پیدا کردم .غریبه آشناهایی که وقتی ازشون بیخبرم نگرانشون میشم،دلم براشون تنگ میشه وحضور گرمشون خوشحالم میکنه. عجب دنیاییه نه!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:20 توسط میتل |
|
|
چقدر سخته که اونایی رو که آدم واسشون میمیره مریض ببینه! منی که مدتها واسه کسی نذرو نیاز نکرده بودم ،دست به دعا برداشتم،واسش صلوات فرستادم،قرآن خوندم،روزه نذر کردم اونم پنج تا........ تا زود زود زود خوب بشه......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:13 توسط میتل |
|
|
این دفعه دیگه حتما میشم ۵۷ کیلو!باور کن .چرا میخندی ؟! اینو در جواب ((اون ))گفتم .نمی دونم چرا این قدر از یه ذره گوشت بدش می یاد ؟! کسی نیست بهش بگه آخه یه چارچوب اسکلتی به چه درد میخوره ؟! من فقط ۵ کیلو زیادم ولی همین ۵ کیلو روهم نمیتونه ببینه! از امروز شروع کردم.چی رو؟!خوب معلومه هواخوری رو دیگه........... ((اون)) به نظر شماها چی میتونه جایگزین اسم ((اون ))بشه؟! به هر کی که یه اسم شارژکننده ی خوب پیشنهاد بده ،واسه عیدی یکی از تابلوهای خودمو کادو میدم.یعنی هر جا که بود واسش پست میکنم. قراره ما بیست وهشتم از اینجا بریم....فکر کنم اینجوری که ما پیش بینی کردیم یه نیمچه ایرانگردی بشه. قراره اول بریم اصفهان بعد کرمان و مشهدو بعدشم شمال ودر انتها .......خوب دیگه عید تموم میشه دیگه. اولش قرار بود که بریم باکو ولی الان باکو سرده ونمیشه رفت تو آب پس موند واسه اردیبهشت. بعدش قرار بود که همه ی عید رو بمونیم خونه وبخوریم وبخوابیم و...... ولی به یشنهاد یه فامیل مهربون ما راهی میشویم......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:49 توسط میتل |
|
|
مثلا نشستم یه چند ساعتی رو فارغ از روزمره گیهای تکراری واسه خودم باشم که این فکر شام لعنتی یه ذره هم آرومم نمی ذاره! خوب البته میشه نیمرویی املتی درست کرد (ولی خوب همونم خیلی سخته)یا از بیرون غذا گرفت !ولی آخه خوب چقدر دیگه !چند بار!؟ فکر کنم مجبورم امشب خودمو خیلی واسه اون لوس کنم تا چیزی بهم نگه وبی خیال شه. وای که چقدر سخته بهانه هایی تراشیدن واسه از زیر کار دررفتن اونم کارخونه. حاضرم از صبح تا شب بیرون از خونه کار کنم ولی کار خونه- آشپزی - رفت وروب وخلاصه از این کارای تکراریه الکی اصلا. فکر کنم اشتباهی زن شدم من بایستی مرد میشدم.یه مرد مغرور خوش گذرون که همه چی رو فقط واسه خودش میخواد ودلش. اولا که ازدواج نمی کردم اگرم حالا حاضر میشدم یکی رو بگیرم همون اول باهاش شرط می کردم که هر وقت ازش سیر شدمو دلمو زد باید خودش بی چون وچرا بره! من که خط ندادم تا آخر عمر یکی رو تحمل کنم ! خلاصه همون بهتر که مرد نشدم واگرنه بیچاره اون دخترا وخانمایی که با من در تماس بودن باید هی عذاب میکشیدن. چون هی منو میخواستنو منم مهلشون نمی دادم دارم وقتم رو تنظیم میکنم که برم سوار کاری.عاشق اسبم.وعاشق اینکه تو یه دشت با یه اسب سیاه چهار نعل برم............برم وبرم تا جایی که دست هیچ کس بهم نرسه ........ چرا خیلی از کارایی رو که دلم میخواد نمیشه انجامش داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخ جون. اون موجود دوست داشتنی و مهربون زنگ زد وگفت که شام میریم بیرون.از این بهتر نمیشه میدونین آخه وقتی از بیرون غذا بیاری خونه در هر حال باید میز بچینی بعد نمی دونم قاشق وچنگال ولیوان وخلاصه خودش کلی زحمت داره دیگه! بابا من تنبل نیستم ،خوب از کار خونه بدم می یاد .....چطور اگر یه آقایی بگه که از فلان لباس بدش می یاد یا از فلان رفت وآمدو آمدو شد.ما باید تایید کنیم.... خوب حالا هم من از کار خونه بدم می یاد..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:56 توسط میتل |
|
|
این روزا بد جوری سرم با چیزای جور واجور گرمه !!!!به همین دلیل وقتی فکرم یه جایی سرگرم باشه اصلا نوشتنم نمی یاد. حالا کافیه که یه ذره دلم غصه دار بشه یا یه اتفاقی بیفته که روی روح وروانم راه بره ،اونوقت تنها چیزی که تسکینم میده نوشتنه وباز هم نوشتنه وباز هم نوشتن......... زندگی پارسا روال عادی خودش رو طی میکنه ،هیچ اتفاق خاصی که قابل توجه باشه یا کاری که جالب ومهیج باشه صورت نگرفته. پارسا هر روز صبح با کلی قربون وصدقش رفتن از خواب بیدار میشه ،لباس می پوشه وراهی پیش دبستانی.تومدرسه هم که معلمش میگه یا داره با بغل دستیش حرف میزنه یا در حال موشک درست کردنه.((اون ))که به وجودش افتخار میکنه ومیگه :لنگه ی خودمه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 10:26 توسط میتل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:55 توسط میتل |
|
|
سه شنبه ها پارسا مجبوره از ساعت ۶ صبح تا ۶ عصر با اون باشه.آخه من سه شنبه ها نمی تونم با پارسا باشم. کلی با اون حال میکنه ،از خداشه که من نباشم تا با اون هر کاری که دلش میخواد بکنه.خونه رو به هم بریزه،ریخت وپاش کنه،با هم کشتی بگیرن،باهاش بره سرکار،هرچی دلش میخواد بخره وکلی آزادی های دیگه که شاید من اجازه نمیدم.......... پارسا اومد......باید برم استقبال......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:2 توسط میتل |
|
|
این روزا اصلا حوصله ندارم.دلم نمیخواد اصلا از خونه بیرون بره.وقتی پاشو از خونه میذاره بیرون دلم بدجوری براش تنگ میشه .کاشکی ........ نمی تونم بنویسم ، دست ودلم به نوشتن نمیره،آخه آدمم اینقدر بی حوصله میشه؟! کاشکی میشد یه مدت از اینجا میرفتم ،دلم یه سکوت یه جورایی میخواد......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:39 توسط میتل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12:6 توسط میتل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
میتل نامی که او برمن نهاد.اویی که برای داشتنش زمین وزمان را قسم دادم.و پارسا ثمره ی عشق قشنگی است که او به من هدیه کرد تا من ادامه دهم....
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
چرخ وفلک کیشوند آقا مهدی ما ماهی سیاه کوچولو پسرك عاشق میتی مامانی عاشق مامان آرمین به او بگویید دوستش دارم آنا نارنجی زن نارنجی جودی ابوت شراگیم منیرو تزئین مهربانو روزمرگیهای شیوا |
|
RSS
|