|
|
|
|
|
زمانی که زندگی کردن یادم رفته بودتو پیدات شد.زمانی که غرق در تنهایی وغصه بودم با حرفهای قشنگت ،با مهربونیهات منو به زندگی امیدوار کردی. میخوام که همیشه باشی .تنهام نذار.من بهت نیاز دارم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:54 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
یک هفته است که پارسای من آبله مرغون گرفته .مادر علی اینجا بودو از پارسا مراقبت میکرد.واقعا خداخیرش بده.ولی پارسا از دست اون هیچی نمیخوره ومیگه که دستاش پیره وبدم می یاد .این رو برای این نوشتم که در دفتر خاطرات پارسا ثبت بشه .تا وقتی که بزرگ شد بدونه در مورد آدمای پیر چی می گفته.
تحمل اینکه یه زمانی پارسا در مورد منم اینو بگه واقعا سخته!ولی خوب چه میشه کرد.
پارسا نمیذاره تایپ کنم موهاموهی می یاره توی صورتم ومیگه داره بازی میکنه.احساس میکنم این یه هفته ای که توی خونه بوده لوس شده. پارسا علی رو خیلی دوست داره آخه علی ما واقعا دوست داشتنیه.نمیدونم چرا فکر میکنم که با همه ی مردا فرق داره.واقعا میترسم اینو به کسی بگم ولی اینجا میشه نوشت میشه نوشت که علی یه مرد خوبه.خیلی دلم میخواست که همه ی خوبیهاشو جبران کنم ولی تا می یام یه ذره خوب باشم بازم اون از من سبقت میگیره. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:46 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
مامان منم یه چیزی بنویسم ..... این جمله رو پارسا گفت حالا خودش میخواد بنویسه پیشته اینا روپارسا تایپ کرده وهمش میگه مامان من چی نوشتم خدابه دادم برسه کی میتونه اینا رو ترجمه کنه؟؟!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:35 توسط میتل
|
|
||