|
|
|
|
|
من وپارسا ۲ روز برفی رو رفته بودیم خونه ی شوری.وای خدای من بالاخره بهم تلفن کرد.صداش همون صدای ۱۳ ساله پیش بود.با اولین الو گفتن شناختمش.دلم میخواست بغلش کنم، ببوسمش،بوسش کنم وبهش بگم که چقدر دلم براش تنگ شده بود. البته همه ی اینا رو بهش گفتم ها.آخه دلم طاقت نیاورد که بهش نگم دوستش دارم.... مثلا وبلاگ پارساست.ولی شده دفتر ثبت خاطرات من |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 20:31 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 18:43 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:10 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا حسابی برف اومده.پارسا هم که عشقش برف بازیه از صبح زود شال وکلاه کرده که بریم برف بازی.حالا من کمتر ولی بیچاره اون که مجبوره پابه پای پارسا برف بازی کنه.بعضی وقتا شک میکنم که اون یه آدمه یا یه فرشته! پارسا هم اینو فهمیده آنچنان عشق وعلاقه ای نسبت به اون از خودش نشون میده که آدم شک میکنه اینا واقعا پدروپسرن!ومنم که کاری ندارم جز عشق ورزیدن به دوتاشون.
واین هم آخرو عاقبت کسی که اینقدر آدم برفی تو یه روز درست کنه! نا نداره.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 15:23 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 20:10 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
تازگیا پارسا دلش میخواد هر چی رو که میبینه یا حتی توی ذهنش هست رو کاغذ بکشه.جالبه به نظر من پارسا خیلی قشنگ میکشه ولی از نظر مربی نقاشی پیش دبستانی اصلا خوب نقاشی نمیکشه!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 19:35 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا یوز پلنگ نیست؟؟ چرا پلنگ نیست؟؟ واقعا چرا تو باغ وحش اینجا حیوونا اینقدر غصه دارن؟؟
پارسا که اصلا خوشش نیومد.هر چقدر هم که من واون سعی کردیم یه کم شورو هیجان به پارسا بدیم نشد که نشد!همش سراغ یه حیوونایی رو می گرفت که به عقل جنم نمی رسید!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 18:56 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
همش غر زد یا گشنش بود یا دستشویی داشت یا سردش بود یا گرمش ویا می خواست بغل بشه! اصلا تو مود بازدید از نمایشگاه نبود. ولی خوب از ترفندهای مادرانه استفاده کردمو همچین اوردمش توراه!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:56 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:36 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
داره نقاشی رو برام توضیح میده.هر خطی واسه خودش کلی قصه وداستان داره! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:31 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
پارسا هنوز راه نیفتاده.بچه های هم سن پارسا همشون می دوان.ولی این خپل خوشمزه ی من هنوز چهاردست وپا راه میره.تواین ماهها پارسا خوشمزه ترین وبانمک ترین موجود واسه منو اون بود.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:12 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
عید رفته بودیم چابهار.پارسا ۶ ماهه بود .یه بچه ی خوردنی . وقتی با اون چشای ریزش تو صورتم نگاه میکرد دنیا مال من بود.پارسا شده بود تمام زندگیم.ولی بازم اونو بیشتر از پارسا دوست داشتم.آخه اون از تمام زندگیمم بالاتر بود.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:5 توسط میتل
|
|
||