تبليغاتX
پارسای میتل
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:55  توسط میتل  | 

 

سه شنبه ها پارسا مجبوره از ساعت ۶ صبح تا ۶ عصر با اون باشه.آخه من سه شنبه ها نمی تونم  با پارسا باشم.

کلی با اون حال میکنه ،از خداشه که من نباشم تا با اون هر کاری که دلش میخواد بکنه.خونه رو به هم بریزه،ریخت وپاش کنه،با هم کشتی بگیرن،باهاش بره سرکار،هرچی دلش میخواد بخره وکلی آزادی های دیگه که شاید من اجازه نمیدم..........

پارسا اومد......باید برم استقبال.........

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:2  توسط میتل  | 

 

این روزا اصلا حوصله ندارم.دلم نمیخواد اصلا از خونه بیرون بره.وقتی پاشو از خونه میذاره بیرون دلم بدجوری براش تنگ میشه .کاشکی ........

نمی تونم بنویسم ، دست ودلم به نوشتن نمیره،آخه آدمم اینقدر بی حوصله میشه؟!

کاشکی میشد یه مدت از اینجا میرفتم ،دلم یه سکوت یه جورایی میخواد......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:39  توسط میتل  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12:6  توسط میتل  | 

 

امروز ۵ شنبه است ومن وپارسا خونه ایم .پارسا داره خاله شادونه میبینه.به قول خودش عاشق خاله شادونه است.قراره امروز بریم به یه خیاط بگیم واسه پارسا یه شلوار پارچه ای بدوزه...

آلبوم پارسا رو ورق میزدم.بعضی وقتا تجدید خاطرات برام خوب ولازمه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:47  توسط میتل  | 

 

بعد از ۷ سال یکی از دوستان قدیمیم رو پیدا کردم.خیلی دنبالش گشته بودم ولی انگار آب شده ورفته بود تو زمین.یه دختر داره به نام ستاره.دخترشم مثل خودش دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:14  توسط میتل  |