|
|
|
|
|
دوست جونم حالش خوب شده ورفت مسافرت.تا آخر عید یعنی تا ۱۴ - ۱۵ فروردین.دعا میکنم که خدا همه ی مسافرا رو در پناه خودش حفظ کنه. ما هم داریم میریم واین آخرین پست مطلب من تو امساله.دلم میخواد فقط برم.....با رفتن اون دیگه نمیتونم بمونم...... باید برم هر چی زودتر .فقط برم.........
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:33 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
ما فردا شب به مقصد کرمان حرکت میکنیم.گرچه بدم می یاد که شب تو جاده باشیم ولی خوب به خاطر کار ((موجود دوست داشتنی )) مجبوریم شب راه بیفتیم.حالا من باید هی تو ماشین از یه طرف چرت بزنم از طرف دیگه مواظب باشم که موجود دوست داشتنی خوابش نبره.البته خودش میگه که هیچ وقت پشت فرمون نمی خوابه .ولی خوب در هر حال من باید مواظبش باشم. نمیدونم شایدم رفتیم تو راه ،نایینی- یزدی خوابیدیم وفرداش بقیه ی راه رو رفتیم. ما تا ۲ عید کرمان میمونیم.۳ روز بعد رو قراره بریم بندرو قشم.بعد دوباره برمیگردیم کرمان وسفر ما با فامیل تازه شروع میشود.از راه راور ودیگ رستم وفردوس و....میریم مشهد.۳ روز مشهد میمونیم.بعد هم از راه شمال برمی گردیم که تا ۱۴- ۱۵ ان شاءالله برسیم.
واما پارسا که عاشق پوریا وپروانه هست برای دیدنشان لحظه شماری میکند.برای عید اصلا خرید نکردیم.تنها چیزی که بوی عید رو تو خونه ی ما اورده یه تنگ ماهی کوچولوست که آخرین روز مدرسه به پارسا هدیه دادن. از اونجایی که تقریبا ماهی یه بار کل سیستم خونه از اتاق خوابا گرفته تا آشپزخونه وپذیرایی جابجا وتمیز میشه واسه همین خونه تکونی به اون شکل وشمایل واسه من معنایی نداره. به قول ((موجود دوست داشتنی)) تو که هفته ای یه بارداری خونه تکونی میکنی. خریدهم نکردیم چون نمیدونم چرا اینقدراز خرید کردن بدم اومده.اولا احساس میکنم هیچی نیاز نداریم.دوم براون از دیدن مغازه هایی که توشون پراز آدمه وجنسای آشغالشون رو این طوری شب عیدی به مردم میندازن ،احساس ناراحتی میکنم. البته به قول ((موجود دوست داشتنی)) هر چی این ملتو بچاپی بازم کمه.بابا به من چه ،خوب نظر شخصی اونه. دلم میخواد عقایدش رو اینجا بنویسم.واقعا طرز فکر جالبی داره. سال نوی همه ی غریبه آشناهایی که دوستتون دارم ،پیشاپیش مبارک.امیدوارم به همتون خوش بگذره.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:42 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی به من گفت پیله نکن! البته خودمم میدونم که خیلی پیله ام.نمیدونم باید چیکار کنم که بی خیال شم؟! هیچ کدوم از شماها یه راه حل خوب نداره به من پیشنهاد کنه من از این پیله بودنم دست بکشم. مثلا کافیه که به یه موجود زنده یا غیر زنده پیله کنم دیگه بیچارش میکنم ! میخوام تمام وقت یا کنارش باشم یا اینقدر بهش فکر میکنم وبهش وابسته میشم که وقتی نیست ، از نبودش - از فقدانش اذیت میشم وغصه میخورم خیلی دلم میخواد متعادل باشه ارتباطم ولی نمیشه خوب.شایدم بلد نیستم .......چه جوری باید تو ارتباطاتم اعتدال رو رعایت کنم؟!
تصمیم گرفتم ((اون)) رو ((موجود دوست داشتنی ))خطاب کنم.آخه خیلی بهش می یاد این طوری وقتی که هر کاری که دلم خواست برام انجام داد،مهربون بود،عشقولانه رفتار کرد،هر چی گفتم نه نگفت، هر چی خواستم خرید وهر جا خواستم برد میشه همون موجود دوست داشتنی ودر غیر این صورت میشه موجود غیر قابل دوست داشتن. امروز اون موجود دوست داشتنی کلی به ما حال داد....... نه چیزی خرید ،نه جایی برد، نه مهربون بود ،نه عشقولانه رفتار کرد..... فقط گفت که لذتهای لحظه ای رو بچسب! بعضی وقتا تو غیرت وتعصب این موجود دوست داشتنی شک میکنم!
پیله بودنت هم به دلیل زیاده خواهیت اگه قانع باشی تعادل برقرار میشه به همین سادگی. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:2 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
وای خدایا شکرت امروز پارسا عالی نواخت.اینقدر خوب بود که واقعا منو شرمنده کرد.... فکرشم نمی کردم که پسر کوچولوی من اینقدر اعتماد به نفس بالایی داشته باشه.چه ابهتی! دوست جونم هنوز خوب خوب نشده
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:19 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچی دیگه کارمون در اومده! آقا پارسای ما قراره سه شنبه با به قول خودش بنزش(بلزش) تو مدرسه کنسرت تک نفره اجرا کنه حالاهیچی دیگه! من باید کارو زندگیم رو تعطیل کنمو با آقا تمرین کنم که درست بنوازد..... دوست جونم هنوز خوب خوب نشده ! دعاکنید که خدا زودتر دردو مریضی رو ازش دور کنه واگرنه این دلواپسی زندگی منو مختل میکنه. ییهو متوجه شدم که وبلاگم یه ساله شده.یادمه پارسال یکی از همکارام منو با وبلاگ نویسی آشنا کرد .اولش زیاد به نظرم جالب نیومد آخه با چت بیشتر حال میکردم تا جایی که دیگه الان حتی آفامم نمی رم ببینم........دوستای زیادی تو وبلاگ پیدا کردم .غریبه آشناهایی که وقتی ازشون بیخبرم نگرانشون میشم،دلم براشون تنگ میشه وحضور گرمشون خوشحالم میکنه. عجب دنیاییه نه!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:20 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر سخته که اونایی رو که آدم واسشون میمیره مریض ببینه! منی که مدتها واسه کسی نذرو نیاز نکرده بودم ،دست به دعا برداشتم،واسش صلوات فرستادم،قرآن خوندم،روزه نذر کردم اونم پنج تا........ تا زود زود زود خوب بشه......
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:13 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
این دفعه دیگه حتما میشم ۵۷ کیلو!باور کن .چرا میخندی ؟! اینو در جواب ((اون ))گفتم .نمی دونم چرا این قدر از یه ذره گوشت بدش می یاد ؟! کسی نیست بهش بگه آخه یه چارچوب اسکلتی به چه درد میخوره ؟! من فقط ۵ کیلو زیادم ولی همین ۵ کیلو روهم نمیتونه ببینه! از امروز شروع کردم.چی رو؟!خوب معلومه هواخوری رو دیگه........... ((اون)) به نظر شماها چی میتونه جایگزین اسم ((اون ))بشه؟! به هر کی که یه اسم شارژکننده ی خوب پیشنهاد بده ،واسه عیدی یکی از تابلوهای خودمو کادو میدم.یعنی هر جا که بود واسش پست میکنم. قراره ما بیست وهشتم از اینجا بریم....فکر کنم اینجوری که ما پیش بینی کردیم یه نیمچه ایرانگردی بشه. قراره اول بریم اصفهان بعد کرمان و مشهدو بعدشم شمال ودر انتها .......خوب دیگه عید تموم میشه دیگه. اولش قرار بود که بریم باکو ولی الان باکو سرده ونمیشه رفت تو آب پس موند واسه اردیبهشت. بعدش قرار بود که همه ی عید رو بمونیم خونه وبخوریم وبخوابیم و...... ولی به یشنهاد یه فامیل مهربون ما راهی میشویم......... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:49 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
مثلا نشستم یه چند ساعتی رو فارغ از روزمره گیهای تکراری واسه خودم باشم که این فکر شام لعنتی یه ذره هم آرومم نمی ذاره! خوب البته میشه نیمرویی املتی درست کرد (ولی خوب همونم خیلی سخته)یا از بیرون غذا گرفت !ولی آخه خوب چقدر دیگه !چند بار!؟ فکر کنم مجبورم امشب خودمو خیلی واسه اون لوس کنم تا چیزی بهم نگه وبی خیال شه. وای که چقدر سخته بهانه هایی تراشیدن واسه از زیر کار دررفتن اونم کارخونه. حاضرم از صبح تا شب بیرون از خونه کار کنم ولی کار خونه- آشپزی - رفت وروب وخلاصه از این کارای تکراریه الکی اصلا. فکر کنم اشتباهی زن شدم من بایستی مرد میشدم.یه مرد مغرور خوش گذرون که همه چی رو فقط واسه خودش میخواد ودلش. اولا که ازدواج نمی کردم اگرم حالا حاضر میشدم یکی رو بگیرم همون اول باهاش شرط می کردم که هر وقت ازش سیر شدمو دلمو زد باید خودش بی چون وچرا بره! من که خط ندادم تا آخر عمر یکی رو تحمل کنم ! خلاصه همون بهتر که مرد نشدم واگرنه بیچاره اون دخترا وخانمایی که با من در تماس بودن باید هی عذاب میکشیدن. چون هی منو میخواستنو منم مهلشون نمی دادم دارم وقتم رو تنظیم میکنم که برم سوار کاری.عاشق اسبم.وعاشق اینکه تو یه دشت با یه اسب سیاه چهار نعل برم............برم وبرم تا جایی که دست هیچ کس بهم نرسه ........ چرا خیلی از کارایی رو که دلم میخواد نمیشه انجامش داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخ جون. اون موجود دوست داشتنی و مهربون زنگ زد وگفت که شام میریم بیرون.از این بهتر نمیشه میدونین آخه وقتی از بیرون غذا بیاری خونه در هر حال باید میز بچینی بعد نمی دونم قاشق وچنگال ولیوان وخلاصه خودش کلی زحمت داره دیگه! بابا من تنبل نیستم ،خوب از کار خونه بدم می یاد .....چطور اگر یه آقایی بگه که از فلان لباس بدش می یاد یا از فلان رفت وآمدو آمدو شد.ما باید تایید کنیم.... خوب حالا هم من از کار خونه بدم می یاد..
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:56 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا بد جوری سرم با چیزای جور واجور گرمه !!!!به همین دلیل وقتی فکرم یه جایی سرگرم باشه اصلا نوشتنم نمی یاد. حالا کافیه که یه ذره دلم غصه دار بشه یا یه اتفاقی بیفته که روی روح وروانم راه بره ،اونوقت تنها چیزی که تسکینم میده نوشتنه وباز هم نوشتنه وباز هم نوشتن......... زندگی پارسا روال عادی خودش رو طی میکنه ،هیچ اتفاق خاصی که قابل توجه باشه یا کاری که جالب ومهیج باشه صورت نگرفته. پارسا هر روز صبح با کلی قربون وصدقش رفتن از خواب بیدار میشه ،لباس می پوشه وراهی پیش دبستانی.تومدرسه هم که معلمش میگه یا داره با بغل دستیش حرف میزنه یا در حال موشک درست کردنه.((اون ))که به وجودش افتخار میکنه ومیگه :لنگه ی خودمه.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 10:26 توسط میتل
|
|
||