|
|
|
|
|
من عاشق سرعتم ولایی کشیدن.وقتی موجود دوست داشتنی با سرعت از همه ی ماشینا سبقت میگیره وهیشکی حتی به گردشم نمیرسه کیف میکنم.میدونم که اتفاق یه بار می افته وخطرناکه.ولی خوب دست خودم نیست. هنوز همه ی لاله ها باز نشده بود ،ولی همون چند تاشم واقعا قشنگ بود.از نگاه کردن بهشون سیر نمیشی.منم که حس زیبایی دوستیم وقتی گل میکنه دیگه هیچی! الان تا دلتون بخواد تو خونه ی ما لاله موج میزنه.............. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:59 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
قراره یکشنبه بریم تئاتر.من عاشق تئاترم.یادمه اون موقع ها ((موجود دوست داشتنی ))ماهی یکی دوبار منو میبرد تئاتر. ولی حالا یه سینما هم سالی یه بار به زور میریم. اون موقع ها سینما وتئاتری نبود که منو نبرده باشه!ولی حالا ....... آخی بیچاره مردای مملکت ما چقدر باید برای راحتی ما خانمهای باگذشت کار کنن؟؟؟!!! بعضی وقتا دلم به حالشون میسوزه.البته باید خدارو شکر کنن که ما واقعا به جز یه خونه ی بزرگ وخوب با تمام امکانات رفاهی ،یه ماشین مدل بالا ویه چند بار در سال مسافرت خارج از کشور ویه کیف وجیب پرپول دیگه واقعا هیچی ازشون نمیخوایم،
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:4 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب حدودای یازده ونیم شب موجود دوست داشتنی ساعت رو برای شش ونیم صبح کوک کرد ورفتیم خوابیدیم.ساعت ۱ نصفه شب پارسا اومد بالا سرمون وخودش رو جاکرد تو بغلمونو خوابید.هنوز چند لحضه ای بیشتر نگذشته بود که چشمتون روز بد نبینه.گلاب به روتون.پارسا شروع کرد به اق زدن.حالا پارسا از اون ورو منم از این ور.من که از اتاق پریدم بیرون.ولی بیچاره موجود دوست داشتنی لباسای پارسا رو در اوردو اونو شست وتمیز تحویل من داد وبعدشم شروع کرد به تمیز کردن وشستن پتو وروتختی وملافه و.... ما لباسای پارسارو پوشوندیم وخوابوندیمش.موجود دوست داشتنی هم بعد از کلی شستشو (حدودای ۲:۵ )بود که رختخواب تشک انداخت تو هال ورفتیم خوابیدیم.بازم هنوز تا چشمم اومد گرم بشه وبخوابم ، با یه صدای دنگ از خواب پریدم.موجود دوست داشتنی با چنان ضرب وشدتی لحاف رو تو سر یه چیزی کوبیده بود که نگو ونپرس. فورا یه دستمال اوردم ووقتی دستش رو برداشت یه هزار پای یه متری(که البته نه یه کم کوچیکتر) به درک واصل شده بود. حالا ما زن وشوهر مونده بودیم که آخه تو خونه ای که تا حالا از این جور موجودات سابقه نداشته از کجا پیداش شده؟؟؟!!! خلاصه اینکه تمام رختخواب تشکای کمد دیواری رو ریختیم بیرون وشروع کردیم به گشتن.که شاید نوه نتیجه های اون هزار پارو نیز بیابیم ولی هیچ جونور دیگه ای رو نیافتیم. حالا فکرش رو بکنید من فردا صبح زود باید برم سرکار .ساعت شده ۵ صبح ومن هنوز دارم دنبال یه جنبنده ی چندش آور میگردم. به هر ترتیبی بود موجود دوست داشتنی با ناز ونوازش بسیار منو خوابوندو........ در هر حال صبح شدو وقتی ساعت زنگ زد من هنوز نخوابیده بودم. ساعت ۷:۱۵ وقتی از خونه میرفتم بیرون موجود دوست داشتنی وپارسا آروم ،خیلی آروم خوابیده بودن. بد نیست اینم بخونید!پیاده روی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:11 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
راستش من در مورد هر کدام از شماهایی که اصلا نمیشناسمتون ولی مطالب وبلاگتون رو میخونم یه جوریی فکر میکنم حتی سنتون رو تقریبا حدس میزنم،قیافه هاتون رو واخلاق وخصوصیات رفتاریتون رو. موجود دوست داشتنی همیشه به من میگه که حس ششمم خیلی قویه حالا میخوام در مورد شما غریبه آشناها این حس ششممو امتحان کنم. لطفا به کسی برنخوره وکسی هم ناراحت ودلگیر نشه. در ضمن شماها هم آزادین منو هر جور که در موردم فکر میکنید بنقدید. آزادی بیان که میگن اینجاست ها
در مورد نارسیسا اول از همه نوشتم ولی پاکشون کردم.آخه احساس کردم لحنم یه کم تند بود. پس هر کی دلش میخواد بگه .تا من بگم چه موجودی ازش واسه خودم ساختم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:20 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از دو هفته مسافرت دوباره برگشتیم.دوباره روز از نو روزی از نو... خدارو شکر خیلی خوش گذشت، به خصوص که کسانی را که خیلی وقت بود ندیده بودم ،دیدم.... خیلی هاشون بچه هاشون عروس وداماد شده بودن ، نوه دار ،پیر ومسن.... عجب دنیاییه! از شهرها وروستاهای زیادی عبور کردیم... ولی جاهایی که اتراق کردیم وماندیم این شهرها بودن: سیرجان-بافت-بندرعباس-قشم-بندرلنگه-عسلویه-بوشهر-شیراز-داراب واصفهان.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:24 توسط میتل
|
|
||