|
|
|
|
|
تو وبلاگا یه سری تغییر وتحولات اساسی صورت گرفته..... خیلی ها رخت بربستن ورفتن...... اما مسئله ی جالب اینجاست که آخه چرا اینجا!! تو نت هم!!! تونت هم خیلی ها چشم دیدن خیلی ها رو ندارن..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:20 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
من عقیده دارم که موی بلند بیشتر به پارسا می یاد ولی این موجود دوست داشتنیمون میگه که یعنی چی؟! معنی نداره موهای بچه اینقدر بلند بشه...... آخرشم امروز وقتی که من سر کار بودم ......رفته موهای بچمو کوتاه کرده...... اصلا از کارش خوشم نیومد..... پارسا کپی باباشه،اصلا انگار نه انگار که منه بیچاره مامانشم...... یعنی در واقع هیچیش به من نرفته.... نه شکل وشمایلش ونه اخلاق ورفتارش...... پارسا متولد ۴ /۶/۸۱ با وزن ۲۰ کیلو و۸۰۰ گرمه....... ولی همش احساس میکنم که خیلی لاغره...... دلم میخواد یه کم پرتر باشه....... از امروز تصمیم گرفتم به خورد وخوراک پارسا بیشتر توجه کنم...... گرچه تا حالا هم بد نمیخورد!ولی نمی دونم چرا وزنش زیاد نمیشه؟؟؟؟!!!.... وااااای چه مامانی شدم من
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:49 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب پارسا میگه شما( یعنی من وباباش ) اگه یه شمشیر دوسر ویه سگ ویه ماهی واسش بخریم دیگه مرتیکه ی مرتیکه ایم(منظور بچم اینه که معرکه ی معرکه ایم) حالا اینکه مرتیکه رو با معرکه چه جوری به هم ربط داده واز یه خانواده دونسته، بماند.......!!!!!! امتحانات پارسا از امروز شروع شده.....دیگه کارم در اومده.هر روز باید کلی آقارو توجیح کرد که بچه ماشین بازی بسه ،بیا بشین سر درس ومشقت..... آخه بچه ی پیش دبستانی رو چه به امتحان........
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 18:27 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
تازه از خواب بیدار شدم.... یه جور رخوت وسستی وکسلی تمام بدنم رو فرا گرفته..... صدای غر زدن ((موجود نفرت انگیز))هنوز تو گوشمه.... آخه قضیه از این قراره که من دیروز حال وحوصله نداشتم....شب به این موجود دوست داشتنیمون گفتیم که افسردگی گرفتیم.....اونم میدونین چی گفت؟؟؟!!!! خانم غش وریسه ی خنده شون که به راهه.... مهمونی رفتن ومهمونی دادن با دوستاتون همچنین..... خرید کردن وبیرون رفتن و خوشگذرونیاتونم که برقرار..... آخه کدوم آدم افسرده ای اینطوریه که تو دومیش باشی؟! حالا بیا ثابت کن بابا والله بالله من افسرده ام.....حتما باید گریه کنم تا باورت بشه......؟! آخه جلوی این موجود دوست داشتنیمون زیاد گریمون نمی یاد..... چیکار کنم؟؟!!!! وطبق معمول بی توجهی های من به غر زدناش و بی مهلی..... که اونو بیشتر عصبانی میکنه..... آخه اصلا حوصله ندارم باهاش کل کل کنم..... نمیدونم پارسا چرا خوابش برد...؟؟ احتمالا ورزش داشتن خیلی خسته شده.... واسه معلماش امروز کادو برده..... البته به اتفاق ۱۹ تا از شاگردای دیگه. میگم معلماش.... چون شامل معلم کاردستی ، معلم نقاشی ، معلم ورزش ،معلم شعر، معلم لوحه ،معلم توالت رفتن، معلم دست شستن ، معلم ..... شونصد تا معلم داره آخه یه الف بچه ی پیش دبستانی ؟!!!! این معلمای ابتدایی هم خوب خوش به حالشونه روز معلم ها! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:5 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
یادمه قبلنا خیلی قشنگ مینوشتم.... یعنی نمیدونین چه جمله هایی واسه ((موجود دوست داشتنی ))میسرودم... ولی الان نوشتن یادم رفته... حتی روزمرگیهامم به زور نوشتنم می یاد..... امروز روز خوبی بود... ولی اصلا حس وحال خوبی ندارم... اول اینکه صبح ساعت ۶ صبح که میخواستم برم سر کار .رفتم از عابربانک پول وردارم....کارتم رو که فشار دادم تو...تو ی دلم به خدا گفتم ....آخه خدایا چی میشد که الان تو حسابم یه عالمه پول بود... باورتون نمیشه که بگم وقتی ۱۰ هزار تومن پولو گرفتم با گرفتن رسید چشام گرد شد..... آخه خیلی پول تو حسابم بود.....هر چی معوقه داشتیم پرداخت کرده بودن...... همه حتی موجود دوست داشتنی هم به من میگه که خدا خیلی دوسم داره....امروز واقعا بهم ثابت شد. دوم اینکه سر کار دوتا نامه ی امتیاز دار بهم دادن که خیلی خوب بود.... سوم اینکه یه طراحی داخلی کردیم که خیلی طرف حسابامون خوششون اومد وپسندیدن.... چهارم اینکه کلی موجود دوست داشتنی وقتی ساعت ۵ عصر از سر کار برگشتم تحویلم گرفت.... ولی ........ به قول کیشوند حرف اضافه:آخه دیگه چه مرگته دختر !!!!!؟؟؟ . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:22 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
یه جور حس بیخیالی و ولش کن خودش درست میشه یا مثلا هر چی بخواد بشه میشه تمام وجودم رو پر کرده، پر که چه عرض کنم لبریز کرده..... وای یعنی شدم سیب زمینی؟؟!!! یا نه! به نهایت آرامش رسیدم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:55 توسط میتل
|
|
||