تبليغاتX
پارسای میتل
 

من وپارسا رفته بودیم مسافرت....بدون موجود دوست داشتنی.

دلم براش یه ذره شده بود بعد از مدتها دوباره مطمئن شدم که هنوزم مثل اون وقتا دوسش دارم وعاشقشم...

چند شب آخر تا صبح بیدار بودم .از دوریش خوابم نمیبرد....

با وجود اینکه روزی چندبار باهم تلفنی صحبت میکردیم ولی دلم برای آغوش گرمش،نفسای خوش عطرو دستای مردونش واقعا تنگ شده بود....

به پارسا که حسابی خوش گذشت .اینقدر مشغول بازی وخوشگذرونی واذیت کردن بود که منم یادش میرفت چه برسه به موجود دوست داشتنی.

وقتی امروز برای بار دیگر موجود دوست داشتنی بغلم کرد ،تو چشماش زل زدم وبهش گفتم که خیلی بیشتر از همیشه دوسش دارم .دیگه هیچ وقت بدون اون نمیرم سفر هیچوقت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 19:32  توسط میتل  | 

 

سه روز به من ماموریت کاری دادن که برم کردان.....

از اونجایی که موجود دوست داشتنی خیلی سرش شلوغ بود ونمی تونست پارسا رو نگه داره من پارسا رو با خودم بردم ....

جای قشنگی بود.یه دریاچه ی بزرگ برای قایق سواری ،یه عالمه اسب واسه سوارکاری ودوتا کره الاغ ناز وخوشکل که پارسا دمار از روزگارشون در اورد.....

یکی از همکارام خواهر زادشو با خودش اورده بود اسمش بنیامین بود و۲ سال از پارسا بزرگتر.

تا روز آخر این دوتا باهم بازی کردن.

یه حوض کوچیک وسط سفره خونه ی اونجا بود ،روز آخری پارسا وبنیامین رفتن تو حوض وهمدیگرو تا تونستن خیس کردن.

یکی از این ترشیده همکارای پیر دختر به بنیامین گفت که بیا از پشت سر به پارسا حمله کنیم وحسابی خیسش کنیم....

وهمین شد که این دوتا بچه با هم درگیر شدن  و بنیامین با لنگه کفش از خودش دفاع کرد.....در حالی که خالش میگفت سه ساله میره کلاس تکواندو.

پارسا واقعا شجاعانه جنگید....بنیامین زد وبعد پشت حامیاش پنهان شد ،هوادارای بنیامین جلوی پارسا رو گرفته بودن ونمی گذاشتن  به بنیامین نزدیک بشه ،ولی من پارسا رو از دستشون رها کردم وبردم نزدیک بنیامین وبالاخره پارسا یه کم عقدشو خالی کرد....

وای چه لحظه ای بود وقتی پارسا فریاد میکشید ومیگفت ولم کنین میخوام بکشمش.......

عصبانیت تو صورتش موج میزد وبیشتر از همه از این همه نامردی حرصش گرفته بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:28  توسط میتل  | 

 

پاسی از شب میگذرد، از ۵ بعدازظهر تا الان پشت کامپیوترم......

ولی تازه فقط یه کلیپ ساختم.....

دو تای دیگه هنوز مونده که ترجیح میدم فردا کار کنم.....

پارسا وموجود دوست داشتنی مظلوم تر از همیشه به خواب عمیقی فرو رفتن.

این روزا سر هر سه تای ما بنا به دلایل گوناگون گرم بود.....

پارسا مشتاق تر از قبل مشغول یادگیری موسیقیه. دو تا از دندونای شیریش افتاده وحرف زدنش خیلی بانمک شده.

تو این مدت چند تا کتاب خوندم که همشون در مورد تربیت کودک بود....

تو یکی از اونا نوشته بود اگه بچه ای ناخناشو میخوره ،واسش پول جایزه بزارین....

مثلا هر روز ۱۰ عدد سکه به او بدهید وهر بار که ناخنهایش رو خورد یکی از آنها را از او پس بگیرید.

فکر نمیکردم که اینقدر برای پارسا این مسئله مهم باشه.

در هر حال امروز برای اولین روزی که من این کار رو انجام دادم،پارسا ۴ تا از پولها رو از دست داد.

هر ۴ باری که ناخنهاشو میکند یا بیکار وایساده بود یا داشت تلویزیون نگاه میکرد.

حالم از این شبکه های تلویزیونی به هم میخوره.....آخه اینقدر پشت سر هم به اسم برنامه کودک اراجیف تحویل بچه ها میدن.....

پهلوان پوریا شده کارتون محبوب پارسا

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:48  توسط میتل  |