|
|
|
|
|
زندگی عجیبیه.....!! بعضی وقتا فکر میکنم اینقدر توانایی دارم که حتی میتونم سرنوشتم رو همون جوری که دلم میخواد تغییر بدم وبرعکس بعضی اوقات اصلا قادر به اداره کردن زندگیم حتی به صورت خیلی معمولی ونرمال هم نیستم. بعضی وقتا خوش بین تر از همیشه وبعضی وقتای دیگه بدبینه بدبین .حتی نسبت به خودم. بعضی اوقات خوشبخت ترین زن روی زمین ویه وقتایی بدبخت ترین ومفلوک ترینشونم. گاهی همه چی بروفق مرادمه وگاهی وقتا هم هیچ چیزی جور در نمی یاد. بعضی وقتا پارسا وموجود دوست داشتنی بهترین ها ودر بعضی مواقع بدترین ها هستند. گاهی وقتا همه خوب ومهربونن و روزای دیگه این همه ها بدترین وبدجنس ترین آدمان. گاهی وقتا این جوریه وبعضی وقتای دیگه اون جوری........ ولی مهم اینه که یاد بگیرم چه این جوری باشه وچه اون جوری.در همه حال باید زندگی کنم....اونم از بهترین نوعش.
یکشنبه نوشت:یادم رفت بگم که الان بهترین حالت وبهترین آدمها واز همه چی بهترین هاست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:25 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
به مدت ۱۳ روزه که ساکن یه جزیره شدیم...... من وموجود دوست داشتنی محو تماشای مناظر وصحنه های زیبا ،عجیب و وحشتناک جزیره ایم.... فکر میکنم هنوز باید یه ۳- ۴ روزوشب دیگه هم اینجا بمونیم تا بالاخره سر در بیاریم که این جزیره کجای این کره ی زمینه که هیچ ماهواره وهواپیمایی نمی تونه پیداش کنه !!! هوگو مشغول خوردنه..... ساویر وکیت مشغول لاس زدن..... سان داره به باغچش میرسه و شوهرشم طبق معمول داره ماهی میگیره.... کلیر با بچش آرون حرف میزنه..... جان لاک به دنبال شکاره.... سعید داره یکی از( اونا=دیگران) رو شکنجه میده..... روسو داره یه گوشه موشه ای واسه ( اونا=دیگران) تله میزاره...... بن در حال ساخت یه دروغ و نیرنگ دیگه است..... و اما جک...........آهان داره یه مریضی رو مداوا میکنه.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:46 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
۸ مرداد تولد موجود دوست داشتنیه.دلم میخواد مثل دوسال پیش که غافلگیرش کردم یه تولد براش بگیرم با کلی مهمون. ولی نمیدونم با پارسا چه جوری کنار بیام .....مگه اجازه میده ،کلی میخواد غر بزنه که تولد منو نمیگیری اونوقت میخوای واسه موجود دوست داشتنیت تولد بگیری. یکی نیست به این بچه بگه بابا تولد تو شهریوره......هنوز یه ماه مونده. فعلا موجود دوست داشتنی اینقدر دوست داشتنیه که هر کاری واسش بکنیم کم کردیم....... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:28 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا این همه اسب رو یه جا ندیده بودم..... اسب ، ها... نه ازاین اسبای لاغر مردنی که کنار ساحل دریاست وبه زور راه میرن نه! اسبای واقعی ......چه قد وقامتی !..... چه هیبت زیبایی!.......چه شکل وشمایلی!..... همشون تو مسابقات سوارکاری شرکت کرده بودن و دارای یه عالمه مدال ونشان بودن. از همشون قشنگتر یه اسب سیاه بود.به قول پارسا اسب زرو. پارسا همونو سوار میشه.......علاقه ی زیادی به سوارکاری نشون داد .مربیش میگه که بهترین سنه برای یادگرفتن سوارکاری ...... قراره که تو مسابقات سوارکاری شرکت کنه....... چه لذتی داره با یه اسب سیاه از روی موانع پریدن.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:3 توسط میتل
|
|
||