|
|
|
|
|
زندگی ما دوباره به حالت عادی ونرمال خود برگشته.تو مدرسه هم همه چی خیلی بهتر شده. سعی کردم که رفتارم با موجود دوست داشتنی بشه مثل سابق.سعی خودم رو کردم و خدا رو شکر موفقیت آمیز هم بوده. واقعا خوشبختی وبدبختی آدم دست خودشه. پارسای من کم کم داره باسواد میشه.فکر میکنم دوباره پارسا متولد شده.دوباره یه نوزاد کوچولو رو دادن به من تا تروخشکش کنم. پس تا ۷ سالگی بچه ها دو بار به دنیا می یان...... یعنی بازم هست زمانی که دوباره پارسا متولد بشه؟! وای .....نه!خدایا دیگه نه واقعا سخته.سخته که بخوای مسئولیتی رو که برعهده داری خوب ازپسش بربیای. تازگی ها با یه مخترع آشنا شدم.....اعتماد به نفس عجیبی داره.....حالا شایدم کار خاصی نکرده باشه....ولی این اعتماد به نفسش منو کشته. دلم میخواد پارسا هم از اعتماد به نفس بالایی برخوردار باشه.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:53 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
یه چند صباحی مغزم هنگ که چه عرض کنم قفل کرده بود.البته هنوزم خوب خوب نشدم.....ولی خوب از روزای قبل خیلی بهترم. چند تا موضوع دست به دست هم دادو خوشی رو از زندگی من ربود...به یه چشم به هم زدن....... خیلی دلم میخواد مثل سابق بشم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:10 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
||
|
- به یه خانمی گفتم خودت خوشکلی ،دخترت به خودت نرفته .......چه غوغایی به پا کرده.........تا من باشم مواظب حرف زدنم باشم.....چه آدمای بی جنبه ای پیدا میشن . ـ واسه جشن آب یه استخربادی رو تو مدرسه ی پارسا آب کردم......تا رفتم تو کلاس بگم بیان......همه ی بچه ها خیس شدن.... ـ با موجود دوست داشتنی هم یه دردسر دیگه داشتم..... ـ وای عجب روزایه پردردسریه.....میترسم.....احساس امنیت نمیکنم.
مدیرتاثیر پذیر، برونگرا، واقع گرا، متفکر
|
|||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:51 توسط میتل
|
|
|||
|
|
|
|
|
انگار همین دیروز بود که .................. دارم از سرما یخ میزنم............ تنهایی مثل خوره افتاده به جونم.................... یعنی همه چی تموم میشه،همه چی .................. وفقط! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:59 توسط میتل
|
|
||