|
|
|
|
|
ديشب شب خوبي نبود.با وجود اينكه براي پارسا كلي پاستيل و توپ و پسته و پاپيون و پاكت و پيتزا رو بسته بندي كردم ولي اصلا خوش نگذشت. موجود دوست داشتني يه كم اذيتم كرد. من همه ي سعيم رو كردم كه به پارسا موقع بسته بندي كردن وپاپيون زدن پاكتها خوش بگذره ........ گرچه موجود دوست داشتني صبح كه داشتم ميرفتم سر كار با يه چند تا بوسه ي آبدار |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:59 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند روز تعطیلی رفته بودیم بندر عباس.
هوا واقعا عالی بود.خیلی خوش گذشت. پارسا حسابی کیف کرد.یه ماسک هیولا خریده که میخواد واسه درس ((ه)) با خودش به مدرسه ببره........ فردا قراره معلمشون درس ((پ)) رو بده واسه همین باید من برای کل بچه های کلاس توپ بخرم چونکه توپ هم پ داره وهم اینکه واسه پسرا چی بهتر از توپ....... پارسا واقعا تو درساش عالیه...... هر شب بهش از سخت ترین کلمات دیکته میگم ..... و وقتی که میبینم اینقدر قشنگ مینویسه از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجم..... بغلش میکنم میبوسمش واینقدر آفرین وماشاءالله و هزار آفرین ومن به تو افتخار میکنم ، ميگم .....كه نگو ونپرس...... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 8:17 توسط میتل
|
|
||