|
|
|
|
|
دو روز تمام مسابقه تنیس روی میز داشتم...... بعد از کلی تلاش توانستیم مقام اول تیمی رو به دست بیاریم. بین ۲۷ تا تیم اول شدن رکورد خیلی خوبی بود...... یه مدال به من دادن که پارسا کلی باهاش حال میکنه......یه مربی خوب به پستم خورده که در یک کلام عاشقش شدم...... ماهه..... عسله....... نفسه........ کلی من وپارسا باهاش خوش میگذرونیم........ هفته ی دیگه با بروبچ مجردی داریم میریم سفر.......اونم کجا کیش........!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:25 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
تو به من خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتو رفتی وهنوز، سالها هست که در گوش من آرام، آرام رفتن گام تو تکرار کنان ، می دهد آزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا ، - خانه ی کوچک ما سیب نداشت. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:57 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
پار سا و آرمان خیلی اذیت کردن......ولی خوش گذشت.....دوستای ما هومن و ازیتا خیلی مهربون بودن.... دریا طوفانی و گل آلود ......ولی هواعالی و خوب بود.....شاید بعدا عکسای شمال رو تو این پست بزارم..... اگه بلاگفا باز بازی در نیاره و با من راه بیاد. مدرسه ی پارسا رو عوض کردم......از مدرسه ی پارسالش اصلا راضی نبودم..... امیدوارم این مدرسه با این همه اسم ورسمی که داره واقعا یه کم ایده آل باشه. حرف اضافه" به قول بعضی هاشمال اینجوری بود...سبز...خیس...دست خورده |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:53 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
اینقدر بازار انتخابات گرم وداغه ،که حتی پارسا هم در مورد شون اظهار نظر میکنه...... خوب حق داره بچم...... مگه آزادی بیان نیست ؟! پسر منم دلش میخواد حرفاشو بزنه....منتها کیه که بشنوه وگوش کنه. از اینکه تو این برهه از زمان زندگی میکنم احساس یاس ونومیدی میکنم...... واقعا این زندگیه ما نسل سوخته میکنیم؟!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 9:31 توسط میتل
|
|
||