تبليغاتX
پارسای میتل
 

نمی دونم این مذهب رو کی از کجاش در اورد که اینطوری پدرمارو داره در می یاره..............

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 10:47  توسط میتل  | 

  آدمها همیشه مجبورند غم بزرگی را در درون دل وقلبشان مخفی نگه دارند.....غمی که هیچگاه حتی جرات بازگو کردنش را با هیچکسی ندارند.........

آدمها مجبور میشوند که به هم اعتماد کنند و بعد از اینکه اعتماد کردند احساس پشیمانی کنند........

آدمها مجبور میشوند که به هم دروغ بگویند ،پشت سر هم ، سلسله وار و بدون هیچ تردیدی  وترسی .....ترس از اینکه وقتی رسوا شوند همه ی شخصیت و احترام و ارزش آنها زیر سئوال خواهد رفت.........

آدمها مجبور می شوند که گناه کنند ،گناهی که با هیچ توبه ای قابل بخشش نیست.........

آدمها مجبور میشوند که واقعیات زندگیشون رو از یکدیگر پنهان کنند و برای به دست آوردن چند ساعتی لذت همه ی شرف و انسانیت خود را زیر پا بگذارند.......

آدمها مجبور میشوند که به هم ظلم کنند،ظلمی که حتی در حق بدترین و ظالمترین آدم دنیا هم حاضر نیستی ،بکنی........

آدمها مجبور میشوند به چیزی که نیستند ،تظاهر کنند،تا شاید در آن لحظه به چیزی که می خواهند برسند،غافل از اینکه زندگی ارزشش خیلی بالاتر از یک لحظه است........

آدمها مجبور میشوند که فراموش کنندبرخلاف میل باطنیشون،رویاهایی رو ،خاطراتی رو که  هیچگاه از قلبشون محو نخواهد شد......

آدمها مجبور میشوند .......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:29  توسط میتل  | 

بعضی وقتا تو آفرینش خودم میمونم....خداییش نمیدونم خدا وقتی داشت گل و سرشت منو رو هم میزاشت سرش کجا گرم بود....آخه اینم موجوده ،آفریده؟؟؟!!!

نه عشقش معلومه نه نفرتش!

نه گناهش معلومه نه نجابتش!

نه خوشحالیش معلومه نه غمش!

نه مهربونیش معلومه نه نامهربونیش!

نه راستگوییش معلومه نه دروغگوییش!

نه خوابش معلومه نه خوراکش!

بعضی وقتا کاملا خوشبخته و گاهی اوقات واقعا بدبخته......خودشم نمی دونه چه مرگشه.....خدایی ،خدایا آخه این چی بود آفریدی؟؟؟؟!!!!

کاشکی یه ذره گلی رو که منو باهاش درست کرده سفت تر و سخت تر و سنگ تر  انتخاب میکرد ........

حالم از این همه احساسات به هم می خوره! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 18:4  توسط میتل  | 

امشب شب بدیه.....تو قرص و داروها دنبال یه چیز خواب آور گشتم بلکه آنچنان بخوابونتم که تا دو روز هیچی نفهمم یا نه حتی بیشتر تا ۴ روز .....ولی یه قرص خواب آورم پیدا نکردم.......

از خودم بدم می یاد.....احساس یه جور عشق و نفرت با هم افتاده به جونم............

کاشکی زمان زودتر بگذره......دیروز تو جاده چالوس آرزو کردم که بریم ته دره.................

این روزها حال و هوای خوبی ندارم....انگار که همه ی غم و غصه های عالم اومده سراغم.........

قسم خورده بودم که دیگه هیچ وقت ................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 0:33  توسط میتل  | 

هر آغازی یه پایانی داره و هر شروعی یک انتها...............همیشه هم همه ی پایانها و انتها ها بد نیستند ها!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 20:36  توسط میتل  | 

همیشه یه چیزایی تو دل آدم هست که بایستی فقط وفقط برای خودت باقی بمونه.مثل یه راز یا نه حتی یه چیزی بالاتر از یه راز....یه سر......یه گنج.....

بعضی اوقات آرزو میکنم که ای کاش زمان متوقف بشه.....تو همین حالتی که هست بمونه شاید برای همیشه......ولی انگار این طور مواقع زمان حتی خیلی زودتر هم میگذره.....اینقدر سریع که بعدها وقتی میخوام اون لحظات رو به خاطر بیارم،خیلی خاطرات کمی از اون لحظات تو ذهنم نقش بسته....اینقدر کم که حتی یادآوریش برام دشواره.

بعضی وقتا دلم تنگ میشه.....برای لحظه ها .....لحظه هایی که شاید فقط یه بار تو زندگی آدم وجود داشته باشه واتفاق بیفته.....لحظه هایی که هر زمان بهشون فکر میکنی احساس عجیبی بهت دست میده....احساسی که حتی نمیتونی بیانش کنی........ احساسی که  فقط برای خودته....تو وجودته ....و دست هیچ بنی ،بشری به اون نمیرسه......واین یعنی زندگی.......

زندگی که با همه ی بدی ها وخوبیهاش من دوسش دارم ......

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:16  توسط میتل  | 

 

سروصداهای شبونه منوازخونه میکشوند بیرون.......چه همهمه ای چه ولوله ای......همه خوشحالن........ همه..........

چرا همش تو گوش ما از بچگی گفتن که اگه خوشی کنیم بعدش حتما یه غم و غصه ای می یاد سراغمون؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟!!! آخه چرا؟؟؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:46  توسط میتل  | 

 

چه کسی می خواهد

من وتو مانشویم

خانه اش ویران باد!

من اگر ما نشوم ،تنهایم

تو اگر ما نشوی،

             ـ خویشتنی

ازکجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

ازکجاکه من وتو

مشت رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمیخیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون

                                   - آویزد

.

.

.

تو مپندار که خاموشی من،

هست برهان فراموشی من.

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند.

                                              ( حمید مصدق)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 12:27  توسط میتل  |