|
|
|
|
|
پارسا اینقدر جیغ کشیده که صداش در نمی یاد......خوبه که پارسا حسابی از وقت و موقعیتش برای خوش گذرونی حداکثر استفاده رو میکنه.......با پوریا و پروانه حسابی خوش گذروند............. هوای شمال خیلی خوب بو.د......................... ولی حال و هوای دل من زیاد نه........! موجود دوست داشتنی خوب بود......بوس و نوازش و مهربونی و بریم شنا و چی دوست داری و چی میخوری و کجا بریم از دهنش نمی افتاد......... ولی من نه هیچی دوست داشتم نه هیچی میخواستم........... چرا هیچی دیگه منو راضی نمیکنه؟؟؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:3 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
قراره بریم شمال.....ولی من اصلا دلم نمیخواد که برم.................تا امروز مقاومت کردم و هی بهونه اوردم.....ولی دیگه نمیشه فردا باید حتما برم.......کاشکی موجود دوست داشتنی کار داشت .....ولی خوب خودش از همه بیشتر تمایل داره که بریم................................
پارسا هم که بدون پروانه و پوریا نمی تونه بمونه از خداشه که بریم..........خدایا یه کاری کن.............! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:18 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
حال و روز خوبی نداشتم....یادمه وقتی ۱۹ سالم بود این حس و حالی رو که الان دارم اون موقع داشتم.....ولی خوب از اون موقع سالهای زیادی میگذره................................................... با حضور موجود دوست داشتنی تو همون روزهایی که حس و حالم شبیه حس و حال الان بود ،اینقدر حال و هوام عوض شد که روزی هزار بار از خدا به خاطر حضور موجود دوست داشتنی تو زندگیم قدر دانی میکردم................................................................................................................. گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه.......................................................................... الان میتونم به جرات بگم که اگه زمان بگذره من بمیرم و باز یه جای دیگه تو یه دنیای دیگه تو یه بدن دیگه یا هر جایی به غیر از جهنم بخوام با یکی دوباره زندگی کنم بازم موجود دوست داشتنی رو انتخاب میکنم گرچه فکر کنم موجود دوست داشتنی همین یه بار برای ۷۷پشتش بس باشه.......................... موجود دوست داشتنی که با تمام وجودش منو به زندگی امیدوار میکنه......در بدترین شرایط منو تحمل میکنه .........ودر سخت ترین شرایط بهترین دوستمه............................................................. شاید تجربه های زندگی یه درسایی به آدم بده که تو اون شرایط درک کردنشون سخت باشه........ ولی تجربه همیشه به آدم کمک میکنه که بهتر نگاه کنه هم به اونایی که دارتشون و هم به اونایی که نداره............................................................................................................... ومن برای یه بار دیگه خوشحالم که موجود دوست داشتنی مال منه...................................... این پست رو نوشتم که بعدها به خاطر بیارم که تنها کسی که منو از وضعیت موجود نجات داد تو بودی فقط تو . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:0 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
رکود.....سستی....... فنا......نبود هیجان........بابا یکی یه ذره هیجان به ما بده........فقط یه کم...........
دیده بودیم همه چی رو گدایی کنن به جز این یکی رو !
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:52 توسط میتل
|
|
||