تبليغاتX
پارسای میتل
نمیدونم اگه یه گنجشکی از خونه فرار کنه باهاش چه رفتاری میکنن؟!!

نمیدونم وقتی یه گنجشکی اجازه ی پرواز بهش ندن افسردگی میگیره؟!!

نمی دونم اگه به یه گنجشکی بگن که حق نداره روی درختای دیگه لونه بسازه چه حسی بهش دست میده؟!!

نمی دونم با گنجشکها چگونه باید رفتار کرد ، که همیشه بعد از پرواز دوباره باز گردند.........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:50  توسط میتل  | 

قرار داد بسته شد .....ولی تو کار اینا هیچ حساب کتابی نیست هر آن امکان داره که دبه کنن و بزنن زیرش.......با قیمت پیشنهادی من البته با دو میلیون اختلاف موافقت شد.........از هفته ی دیگه کارو شروع میکنم............باید دوسه روزه کارو تحویل بدم..........موجود دوست داشتنی اصرار داره که بریم مسافرت ولی من هنوز جواب قطعی بهش ندادم.......

امروز یکی بهم میگفت که دوستی ((تا ))نداره!یعنی نباید بگی تا کی میتونم باهاش دوست باشم وقتی میگی تا .......یعنی این دوستیه سسته.........دوستی که تا نداره!!!!!

شده دلت بخواد با یکی دوست باشی که جز ضرر برات هیچ چیز دیگه ای نداشته باشه؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:28  توسط میتل  | 

 ازم خواستن که با متریال جدید ی که تو نمایشگاه ارائه دادم براشون کارکنم......قراره امروز قرارداد پروژه ی جدید بسته بشه.......نمی دونم با قیمت پیشنهادی من موافقت میشه یانه؟؟!!ولی مطمئنم که اگه قبول نکنن حاضر نیستم وقت بزارم و براشون کار کنم.....................

این چند روزه همش به این فکر میکنم که چرا خدا اینقدر منو دوست داره؟؟؟!!!خدا به ما کمک میکنه.....ما رو از خطرات نجات میده.......راه درست رو نشونمون میده ............اونوقت حیف نیست که خودمون قدر چیزایی رو که داریم ندونیم.....................!

بعضی وقتا فکر میکنم که چقدر اشتباه کردم که آدرس این وبلاگو به بعضی ها دادم...............راحت نمی تونم بنویسم.............................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:20  توسط میتل  | 

تاریخ خرید کتاب رو نگاه کردم.........۲۷ مرداد ۷۸................وای یعنی اون موقع من تو حال و هواش بودم................چقدر تاخیر...............اگه همون موقع اون اتفاق افتاده بود الان چی شده بود؟؟؟؟!!

یعنی الان دیر شده؟؟چند سال گذشته............؟؟؟!!! ۱۰ سال.................وای ۱۰ سال................

شروع میکنم................دوباره شروع میکنم مطمئنم برای من هیچ وقت دیر نیست...........هنوز زنده ام نفس میکشم پس باید ادامه دهم..................نه برای من هیچوقت دیر نیست.........................هیچوقت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:29  توسط میتل  | 

بالاخره تعویض این وزیرها و رئیس روساها شامل حال ما هم شد و ما رانیز از سمتی که داشتیم به گوشه ای دیگر پرتاب کردند............

اینقدر این چند وقته موضوعات مختلفی گریبانگیر ما بودند و مارو درگیر خودشون کرده بودند که با این کار ککمان هم نگزید...........

تازه به خاطر تغییری که در کارو روزمرگیهای اینجانب اتفاق خواهد افتاد وآشنایی با  محیط جدید و دیدار با افراد جدیدتر برایم خوشایند نیز می باشد......................

یه جای کار میلنگه!!!!!!

چرا یه وقتایی یه چیزایی یه جریاناتی آدمو اینقدر شارژمیکنه؟؟؟؟!!!که نتیجش میشه .........!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 19:2  توسط میتل  | 

حالم خیلی خوبه........البته چشم و گوش شیطون کور و کر و چشم حسودا بترکه الهی...............نمی تونم بگم که عقیده ندارم چون اینقدر گفتن خوش به حالت خوش به حالت که آخرش کله پام کردن!

تنها چیزی که باعث شدخوب بشم اول خودم بودم .......دوم خودم بودم .........و سوم موجود دوست داشتنی.

برای من تو زندگی یه تجربه بود ..............تجربه ای که شاید یه مدت اذیتم کرد ولی لا اقل ازش خیلی درس گرفتم.درس عبرت.یاد گرفتم که خودم باشم فقط خودم.

دیگه شدم همون میتل سابق................................................همونی که بودم................سرشار از انرژی ............................................و خوبی.................................

وای اصلا دلم نمی خواد عوض بشم،اصلا..........................................................

خدایا ازت متشکرم................................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:40  توسط میتل  | 

گوشی تلفن رو برداشتم و شروع کردم به شماره گرفتن............

تمام ساعت پروازو قیمت و مدت اقامت تورهای دبی و تایلند و مالزی و بلغار  و آنتالیا رو پرسیدم.........

حالا مونده بود تصمیم گیری که کجا بریم...............................................؟؟؟؟!!!

ولی نمی تونستم تصمیم بگیرم ......موجود دوست داشتنی تصمیم رو گذاشت به عهده ی خودم.گفت که براش فرقی نمیکنه......هر جایی که فکر کنم بیشتر راضیم میکنه .....اونم حرفی نداره.

یه کم فکر کردم و گفتم به فرض که رفتیم خوب بعدش که چی؟؟؟؟؟!!!!

دوست داشتم مثل این دختره که فراموشی بهش دست داده منم دچار فراموشی بشم.........فقط نمی دونم جان چلسویی پیدا میشه که منو نجات بده و نگه داره یا نه؟؟؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 18:7  توسط میتل  |