|
|
|
|
|
تو که نیستی ......میشه اومد اینجا و راحت هر چی که دلت می خواد از دلت نشات میگیره بنویسی و بری.........
بنویسی برای کسی که نمی دونی و مطمئن نیستی حتی نوشته هاتو می خونه........و چون نیست حتی انتظارم نداری که بخونه.........یعنی اصلا خوندن یا نخوندنشون مهم نیست......مهم اینه که تو در این لحظه، تو این حس و حالو شرایط دلت می خواد که بنویسی برای کسی که دلت حسابی براش تنگ شده و هیچ دسترسی بهش نداری.......ازت دوره فرسنگها......یا نه شاید قرنها......روزها هفته ها و ماهها...........و تو می نویسی فقط برای اینکه لحظه ای با نوشتن به او نزدیک شوی. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:45 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
همچین که سنت از ۳۰ می گذره دنبال هر راه حلی واسه جوونتر موندن میگردی حاضری انواع قرصای ضد چروک،لیفت صورت و سینه و شکم ......کرم دور چشم و غیره رو امتحان کنی تا بلکه جلوی پیری زود رس رو بگیری..........هر روز صبح با احتیاط صورتت رو تو آیینه نگاه میکنی و وقتی داری ایمدین مصرف میکنی با اعتماد به نفس کامل میبینی که حتی یه دونه چروکِ خط خنده ای هم که دور چشمت پدیدار گشته بود رخت بر بسته و رفته..........وقتی که همه ی آدمای جدید تو رو تو سن ۲۵ - ۲۶ میبینن و اصلا نمی تونن سن واقعیتو حدس بزنن اونوقته که دیگه مطمئن می شی ای ول بابا من هنوزم میتونم همون حس و حال دهه ی ۲۰ رو داشته باشم...............................
حس و حال دهه ی ۳۰ به مراتب درجاتش خیلی بالاتر از دهه ی ۲۰ زندگیه..............تر س و استرس و اضطرابی که تو اون دهه همیشه همراهیت میکنه تو این دهه جای خودشو به شجاعت و جسارت میده.......شجاعت و جسارتی که عمراً بتونی تو وجود یه دختر بیست و پنج شش ساله پیدا کنی........... استقلال مالی که داری صورت حسابای بانکیت ، شغل و درامد و موقعیت اجتماعی که تو دهه ی سی به دست می یاری........اینا همه خوبه.................ولی تازه یادت می افته حالا که همه چی داری کلی کار میتونی بکنی ......کلی برنامه ها میتونی داشته باشی ..............ولی در کنارش باید بار مسئولیت یه زندگی رو به دوش بکشی.......................... چرا باید تو سنی که هنوز همه فکر میکنن ۲۵-۲۶ سالته ؟تو موقعیتی که همه آرزو دارن کاش جای تو بودن.......تو سنی که شجاعت و توان انجام خیلی از کارایی رو که قبل نداشتی ،داری.......تو سنی که هر کاری تقریبا اراده کنی می تونی انجام بدی .......باید یه موجود دوست داشتنی وجود داشته باشه که مجبور باشی خیلی از کارایی رو که دلت نمی خواد انجام بدی مجبور به انجامش باشی؟! چرا وقتی ۲۵ سالته اینقدر دلت می خواد زودتر شوهر کنی و به قول معروف سر و سامان بگیری.......تازه چقدر خوشبختی که همونی که دلت می خواد ،دوسِت داره همسر آرزوهات بشه............... همه چی خوب باشه همه چی خوب پیش بره ولی الان دلت یه چیزایی بخواد که باید ازشون به خاطر اینکه تعهد دادی.......مسئولیت داری...........ازدواج کردی بگذری؟؟؟!!! آدمی تغییر میکنه........منه یکی که خیلی تغییر کردم........طرز فکرم زمین تا آسمون نسبت به اون سالها عوض شده و تغییر کرده.............................................................. واینا همش تقصیر موجود دوست داشتنیه! بعضی وقتا روشن فکری زیاد جسارتی به آدم میده که نگو و نپرس.وقتی یکی از ۱۹ سالگی افکارو عقایدش رو هی تو گوشت زمزمه کنه خوب معلومه که بالاخره موفق میشه طرز فکرتو عوض کنه.......................! حالا موندم که این چیزایی که الان به دست اوردم.........یه زنگی ایده آل از نظر خیلی ها.......مسبب اصلیش کی بود؟؟!!! ........ چرا این موجود دوست داشتنیِ خودخواه میگه همه ی هر چی که داری از برکات وجود منه؟! بله........! از برکات وجود اونه که شدم یه آدم جسور که حالا خودشم دیگه توانایی مقابله باهاشو نداره........................یه اسب سرکش که اصلا رام شدنی در کارش نیست................. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:7 توسط میتل
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره بزن........باز.......باز تمرین کن......از ما هی اصرار و از پارسا انکار..........
خداییش موسیقی یاد گرفتنم سخته ها..........صدای این مترونوم دیگه داره حالمو به هم میزنه................بعضی وقتا از اینکه مجبورم وقتمو با یه بچه بگذرونم احساس بدی میکنم. وقتی سه ،چهارساله بود یا نه وقتی کمتر از اونم بود چقدر دوست داشتنی و خوردنی بودولی روز به روز که بزرگتر میشه دیگه اون جذابیت های قبلی رو برام نداره................ باید هی باهاش بجنگی سر همه چیز ...............تلویزیون نگاه کردن ،خوابیدن،بیدارشدن،غذا خوردن،مسواک زدن،بیرون رفتن،مشق نوشتن،تو درس،موسیقی،سوارکاری ،حتی شنایی که می گفت خیلی دوست داره.....................سر بیرون رفتن،مهمونی رفتن،مهمونی دادن، حتی سر خودتم باید باهاش بجنگی...............پس نتیجه میگیریم که بودن با یه بچه ی ۶ ساله نه ۵ سال به بالا یعنی حضور در یک میدان جنگ واقعی.......................... وقتی از سر کار برمیگردم خونه دقیقاً شبیه میدون جنگه . وقتی پاورچین پاورچین و با احتیاط مجبوری از لابه لای اسباب بازی های ریخته شده بر روی زمین رد بشی انگار که داری تو یه میدون پر از مین راه میری ،میدون مینی که هر لحظه ممکنه یکی از میناش منفجر بشه.......................... گور بابای هر چی کتاب و مشاورو از این جور شرو وراست که هیچکدومشون در مورد پارسا صدق نمی کنه...........................................موجود دوست داشتنی میگه درست مثل خودته.انگار من از خونه بابام اوردمش...............هر چی رفتار خوب و دوست داشتنی داره شبیه موجود دوست داشتنیه و هر چی رفتار بدو لجوجانه شبیه من..................نخواستم بابا نخواستم من اگه بگم غلط کردم درست میشه؟!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 11:41 توسط میتل
|
|
||